تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

مرگ

به خیابان نرو

شعار نده

فریاد نکش

غریو آزادی و عدالت خواهی سر نده

گلوله نخور

بر روی زمین داغ خیابان جان نده

نمیر!!!

برای ما مردمی که تو را منافق می دانیم یا اراذل و اوباش یا دزد بدبخت جنوب شهری یا دختر خراب و یا هرزه ای فرصت طلب.....

برای ما مردمی که نمی فهمیم شکافته شدن پوست و گوشت و خون را با گلوله ی داغ سربی در بعد از ظهر گرم آفتابی.....

برای ما مردمی که ابلهانه آرزو می کنیم شب هنگام و در عمیق ترین لایه های خواب های شیرین و دست نیافتنیمان بمیریم، بدون درد و خون ریزی....

برای ما مردمی که کورکورانه رد قرمز خونت را بر روی شیارهای لطیف صورت سفیدت نمی بینیم.....

برای ما مردمی که همه خوابیم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 9:6  توسط آبی بیکران  | 

برويم اي يار، اي يگانه‌ي من!

دست مرا بگير!
سخن من نه از درد ايشان بود،

خود از دردي بود
 

 

 

که ايشان‌اند!
 

اينان دردند و بود ِ خود را

نيازمند جراحات به‌چرک‌اندرنشسته‌اند.

 

و چنين است

که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کين‌ات استوارتر مي‌بندند. 

برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
برويم و، دريغا! به هم‌پایی ِ اين نوميدي ِ خوف‌انگيز
به هم‌پایی ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر مي‌شويم

حقيقت ايشان را آشکاره‌تر
 

 

 

در مي‌يابيم!
 

                                                       (آیدا در آینه-احمد شاملو)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 11:22  توسط آبی بیکران  | 

 

مثل تمام زنان فیلم های سینمایی دوران کودکیش

در عصرگاهی ابری و کش دار

عمیق ترین سیگار زندگیش را دود کرد...

بنفش ترین روسری اش را بر سر گذاشت

و با قرمز ترین رژلبش

بر منحنی ترین آینه ی اتاق خواب

با خوش ترین خط

نوشت:

من رفتم،

تا با سیاه ترین چمدانم

در میان زردترین برگ های پاییز گم شوم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 8:32  توسط آبی بیکران  | 

بازنده!

دیشب گریه کردم، وقتی تو فیلم انتخاباتی موسوی، مرده بچه بغل اومد توی اتوبوس موسوی و گفت: من کارگرم و از کار اخراج شدم و به خاطر نون این بچه هام حاضرم هر کاری بکنم...موسوی رو قسم می داد که اگه اومدی فقط یه فکری برای حل بیکاری مردم بکن....

دلم سوخت به حال خودمون، به حال تمامی مردم فقیر کشورم.احساس کردم وطن خاک نیست، نقشه ی جغرافیایی نیست، اسم نیست.وطن یعنی تموم این مردم کارگر و زحمتکش که حتی نون شب هم ندارند.وطن یعنی تموم مادرایی که با کمر تا شده از هزار درد تلمبار شده، خونه ی مردم کار می کنند و هزار تا بی حرمتی می بینند و به خاطر پول ناچیز سر ماه، خم به ابرو نمی آورند.وطن یعنی تموم پدرای بی سواد و یا کم سوادی که فقط می تونن کارگر باشند  توی مناطق بد آب و هوا، دور از زن و بچه....تا سر ماه با حقوق ناچیزشون چند سر عائله رو خرج بدند.وطن یعنی تموم بچه هایی که با کفش پاره و بدون کیف و کتاب می رند مدرسه....پسرایی که به خاطر خرج خانواده ترک تحصیل می کنند.وطن یعنی تموم بچه هایی که لخت و عور تو سرمای گزنده ی زمستون گوشه ی جاده ها بنزین و موز می فروشند...وطن یعنی تموم دخترایی که به خاطر فقر پدر به فروش میرند.....دلم رفت.....دلم برای تموم انسان های زحمتکش و گرسنه ی شرافتمند وطنم، ریخت!

وقتی تعریف وطن برات بشه این چیزایی که گفتم، تنها کاری که از دستت بر می آد این که بشینی و اشک بریزی و ماتم بگیری....و به جای این که به حرف های صد تا یه غاز کاندید انتخاباتی گوش بسپری بری تو فکر مردمی که هر دفعه با کلی امید و آرزو برای بهتر شدن وضعیت اقتصادیشون رای می دهند و هر بار هم وضع اسفناک تر از گذشته....و همون نامزدی که دم از تغییر وضع اشتغال و بزرگ کردن سفره ی مردم می زد، یادش میره که وطنش یعنی چی؟یعنی کی؟

و البته شاید، گاهی ببینی که رییس جمهورت رفته دیدار همون مردم فقیر و کارگر و بیکاری که وسعت فقر و بدبختیشون حتی توی صفحه ی کوچک تلویزیون هم باز بزرگ جلوه می کنه..... تا جار بزنه آهای ملت ایران!ببینید فلاکت و نداری سیاه مردمی رو که آب ندارند، گاز ندارند، مدرسه ندارند، توی کپر زندگی می کنند، 90درصدشون معتادند، سواد ندارند، فرهنگ ندارند، هر کدومشون سه چهار تا بچه پس انداختن....ولی من ناجی ام.....من به دیدن تموم این آدمای بدبخت و فلاکت بار اومدم حتی اگه نتونم نجاتشون بدم.....

می بینی بازی زندگی رو.....می بینی بازی آدم های وقیح رو....می بینی بازنده ی این بازی بدون پایان رو.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 15:21  توسط آبی بیکران  | 

زنگبار یا دلیل آخر

"زنگبار یا دلیل آخر" داستان برخورد پنج شخصیت است با یک دیگر در بندری خلوت و متروک در دریای بالتیک.زمان، زمان برآمدن فاشیست ها و از میان رفتن حزب کمونیست است.

کشیش که در پی نجات مجسمه ی برنزی راهب کتابخوان از دست فاشیست ها است از "کنودسن ماهیگیر" می خواهد تا شبانه و قبل از طلوع آفتاب مجسمه را نجات دهد و با کشتی کوچک خود به سوئد ببرد کنودسن همچنین یکی از اعضای قدیمی حزب کمونیسم شهر کوچک «رریک» است. شاگرد ماهیگیر که شانزده سال سن دارد و «هلکبری‌فین» مارک تواین می‌خواند، می‌خواهد از آلمان فرار کند، «اول برای این که رریک سوت و کور است، دوم این که رریک پدرش را کشته و سوم برای این که زنگبار وجود دارد.» «پسر» که روزها دنبال دلیل سوم یا به‌عبارتی دلیل آخری برای فرارش می‌گردد، در نهایت دلیل آخرش این می‌شود که منطقه زنگبار [منطقه‌ سوت و کوری در آفریقا] هنوز در دنیا وجود دارد."یودیت"دختر یهودی و از خانواده ای به نسبت ثروتمند است، که مادرش چند روز پیش خودکشی کرده و پیش از مرگ از دخترش خواسته تا از راه «رریک» پنهانی به سوئد برود و از دست فاشیست ها در امان باشد و زندگی‌اش را نجات دهد و گرگور که نماینده ی حزب است و با کنودسن ماهیگر قرار دارد اما به نوعی از حزب خسته و گریزان و به دنبال راهی برای فرار است، اتفاقی «یودیت» را در شهر می‌بیند و متوجه می شود که وی به دنبال راهی برای فرار است. پس تصمیم می گیرد تا وی را به همراه مجسمه راهب کتابخوان و با کشتی کنودسن فراری دهد.

کشیش که یک پای خود را در جنگ از دست داده و زخم پایش بعد از سالها دوباره عفونی شده و دیگر راهی برای نجاتش نیست می داند که با فرستادن مجسمه به سوئد،  از دست فاشیست ها و شکنجه ی آن ها در امان نیست پس تصمیم به خودکشی می گیرد...

نویسنده کتاب، آلفرد آندرش در سال ۱۹۳۰ به حزب کمونیست پیوست و به مدت شش ماه در اسارتگاه "داخو" زندانی شد. «آندرش» با این حال سه سال بعد از ورودش به حزب کمونیسم، از آن بیرون آمد و به ادبیات و هنر و فلسفه روی آورد.ترجمه روان و زیبای سروش حبیبی نیز به خواندن و فهم کتاب بسیار کمک می کند.(خواندن کتاب حتماً توصیه می گردد!)

پی نوشت:  از جزییات و  پایان بندی کتاب صحبت نمی کنم تا جناب آقای کرگدن، دلیلی برای نخواندنش نداشته باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 14:39  توسط آبی بیکران  | 

می خواستم محسن تا آخر دنیا برونه و بوی سیگار مریم روی تموم تنم بشینه...

می خواستم طعم گس دلستر ته حلقم ته نشین بشه و خیابونای تاریک و بی انتهای شب به هیچ دیواری و هیچ خونه ای نرسه...

می خواستم باد از پنجره ی کوچک ماشین بیاد و تموم ذرات تنم رو با خودش ببره.

می خواستم در باد بوزم، در باد گم شوم......باد شوم و پرواز کنم....

می خواستم تا خود صبح، معلق و بی انتها، تو خیابونا می رفتیم و باد ما را با خود می برد.....

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 10:30  توسط آبی بیکران  | 

من، خارپشت و عروسکم

 

۵ ساله بودم که با مادرم رفتیم کانون پرورش فکری برای ثبت نام.قبول نمی کردند.مسئول آن موقع کانون، آقای عارفی، با آن عینک ته استکانی و موهای جوگندمی اش کنار من نشست و با مهربان ترین لحن ممکن گفت:خوندن بلدی که میخوای بیای؟گفتم:آره.هم خوندن بلدم هم نوشتن.لبخندی زد و رو به مادرم گفت باشه، می نویسمش.اولین کتابی که امانت گرفتم اسمش بود"قصه ی ساس و عنکبوت"  با یه عکس روی جلد رنگی براق خوشگل.اون قدر توجهم به عکس کارتونی ساس و عنکبوته جلب شد که همون رو برداشتم.خونه که رسیدم دیدم لای جلدش هیچی نیست.حتی دریغ از یک صفحه.۲ساعت نشستم و گریه کردم.بعد اون خاطره ی به شدت تلخ، کانون و مربی های فرشته گونه اش شدند همراه همیشگی دوران کودکی و نوجوانی من! قبل و بعد مدرسه فقط می رفتم اون جا. کانون با اون همه کتاب و کلاس های نقاشی و رنگ آمیزی و سفالگری و اون تئاتر های عروسکی موزون و آهنگینش، بهترین مکان بود برای شکوفا شدن خلاقیت من.هنوز هم ذهنم بعضی اوقات پر می کشه و میره به اون سالن چند ضلعی آفتاب گیر با صندلی های آبی و صورتی و کتابدارهای مهربون و قفسه های باز کتاب.اون همه بچه و صندلی بازی های عصرهای تابستانی.

چند روز قبل بود که تو قفسه ی کتاب هام چشمم خورد به یکی از کتاب هایی که از کانون خریده بودم."من و خارپشت و عروسکم"

کتاب قصه ی دختری است که با مادرش در فقر مطلق زندگی می کنند.کتابی که اصلا شاید یه بچه ی دبستانی نفهمدش و حتی اگه بفهمه باعث ایجاد یه غم بزرگ تو دل کوچیکش بشه.کتابی که نمی دونم چه گونه از فیلتر وزارت ارشاد رد شده تا برای گروه سنی بچه های مقطع ابتدایی چاپ بشه.قصه ای به شدت تلخ با یک پایان غم انگیز.من این کتاب رو 190 تومان خریدم و هنوز هم دارمش و حداقل سالی دو یا سه بار می خونمش و با خوندنش تمومی خاطرات بچگی و کانون رو برای هزارمین بار مرور می کنم.

قسمتی از متن کتاب:

"امروز مثل همیشه خار پشت و عروسکم را توی نایلون لای کتاب هایم می گذارم و به مدرسه می برم. یک روز کتاب هایم را توی بقچه به مدرسه بردم و همه به من خندیدند.خانم معلم دارد دیکته می گوید. صدای گریه ی عروسکم را ازتوی نایلون می شنوم. می روم زیر میز و نایلون را باز می کنم.می بینم خارهای خارپشت توی لپش فرو رفته.جای خارپشت را عوض می کنم. می خواهم بالا بیایم که خانم معلم گردنم را می چسبد و می کشدم بیرون.مثل همیشه بچه ها به من می گویند: خفت، تنبل!توی خانه متوجه می شوم که خارپشت و عروسکم هم به من گفته اند خفت تنبل!هر دو را با نخ لحافدوزی از دستگیره دار می زنم.ولی آن ها مثل همیشه زنده می مانند."

« .. تازگیها یک اسب از توی کوچه پیدا کرده ام. امروز صبح اسبم جیب روپوشم را خورد. سه رج از دامن بافتنی خانم معلممان را هم شکافت و خورد. خانم هم مرا کتک زد.

خاک بر سر بیشعور!

این اسب خرم را می گویم! دیروز به او گفتم: «غذای تو یونجه است.»

گفت: «یونجه چه رنگی است؟»

گفتم: «سبز است.»

حالا هر چیز سبزی را می بیند، می خورد. »

"نصفه های شب صدای خش خش میشنوم ..یواشکی نگاه میکنم میبینم خارپشتم ورق دفتر نقاشی اش را به دیوار چسبانده و دارد از نردبام بالا میرود .میگویم ...بگیر بخواب میگوید : دستم را دراز کردم ماه را بگیرم ،نرسید .میخواهم از نردبام بالا بروم .میبینید چقدر احمق است ؟اسمان حداقل  چهل متر از زمین فاصله دارد ..."

"برگهای زرد روی زمین پارک جولان می دهند. تماشای زرد شدن و از شاخه جدا شدن برگهای سبز برایم عادی شده است. دلم پر درد است. روی نیمکتی دراز می کشم و کالسکه را زیر نیمکت هل می دهم. توی آسمان یک تکه ابر چند رنگ کرکی است. یه یاد بلوز بافتنی ابری ام می افتم و یاد دستهای مادرم و انگشتهای زردش.باد می آید. برگها رویم را می پوشانند. انگار مرده ام. شب که نگهبانها همه را از پارک بیرون می کنند، متوجه من نمی شوند و من زیر برگها مدفون می شم. »

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 13:46  توسط آبی بیکران  | 

 

هوای اتوبوس دم کرده و سنگین است.کنار پنجره نیستم و محروم از نوازش نسیم مهربان عصرگاهی.

پشتی صندلی بیش از اندازه بلند است و تکیه گاه خوبی برای گردن کوتاه و نحیف من نیست.ونگ ونگ بچه ی لوس روبه رویم چون انفجارهای ممتد میدان جنگ در سرم می پیچد.به انگشتان از ریخت افتاده ی پاهای خانم ایستاده در کنارم خیره می شوم، بوی عرق بغلی ام را استشمام می کنم و چشمانم را بر روی آن همه هیاهو می بندم.

پیاده که می شوم باد سرد عرق پشتم را خشک می کند و لرزی خنک بر تنم می نشیند.از میوه فروش بدعنق سر خیابان یک کیلو ریواس می خرم و به راه می افتم سمت خانه.قدم هایم کرخت و بی احساسند.به این فکر می کنم که امروز توان دویدن در من نیست حتی 10 دقیقه!به یخچالی که باید تمیز شود تا قبل از آمدن مهمان ها، و به این که چه قدر گرسنه ام به خاطر این رژیم کذایی لعنتی!

از خیابان رد می شوم و متلک چند جوان بیکار را نشنیده می گیرم.محسن در حال رفتن است.جلسه ای مهم!نقش زمین می شوم تا اندکی درد کتف هایم آرام گیرد، دردی مرموز که قطعا در آینده تبدیل به آرتروز خواهد شد. از بس که روزی 8 ساعت بیهوده وقتم را در این دنیای مجازی تلف می کنم تا گذر موذیانه و کند عقربه های ساعت دیواری اتاق کارم را نبینم.

دراز به دراز روبه روی تلویزیون، شبکه ها را زیر و رو می کنم از یک تا پنجاه و دوباره از پنجاه تا یک. اما من ذهنم در پی چیست؟و چرا این گره لعنتی لامصب در عمق گلوی من باز نمی شود؟و سرچشمه این همه بیهودگی کجاست؟و چرا در امتداد این زمان طولانی هم چون فاحشگانی سرخورده و بی مشتری در خیابانی خیس و تاریک، آهسته آهسته تجزیه می شوم؟

از پنجره رو به کوچه آویزان می شوم، ریواس ها را آرام آرام و یکی و یکی با حرص و نمک زیاد گاز می زنم و به دیوار احمقانه بلند خانه ی همسایه خیره می شوم.دیگر شب شده و روز در عین بیهودگی تمام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:46  توسط آبی بیکران  | 

سه خواهر میان سال و زشت!زشت و شاید هم اندکی عجیب الخلقه!بدعنق و بدون طرح لبخند بر صورت های چروکیده ی خشکشان.به شدت مذهبی و به غایت تنها.با اصرار بر سرکوبی تمامی امیال و غریزه های طبیعی شان... هر یک از سه خواهر برخلاف ظاهر زشتشان یک خصیصه خوب دارند، یکی دستانی ظریف، دیگری پایین تنه ای زیبا و آخری هم موهایی بلند و افسانه ای.

سه خواهری که از شدت تعصب مانند دیواری به ظاهر سترگ هستند که هیچ غریبه ای و هیچ فکر گناهی توان رخنه به آن را ندارد.اما چگونه این سه خواهر به این سرعت و در روند داستان سقوط می کنند؟در عرض چند ماه دخترکانی می شوند اسیر در تب سوزان عشق، با عطش سیری ناپذیرشان به گرمای آتشین هم خوابگی...

و چگونه در محراب کلیسایی متروک(زمانی که مقدس ترین مکان در قلبشان شمرده می شد)با لذتی وحشیانه، تن خود را به بی بند و بارترین مرد شهر عرضه می کنند؟

و چگونه زنانی می شوند در خانه ای مشترک که حتی عشق و همسر خواهر بزرگ را با توافقی ضمنی و نا محسوس میان خود تقسیم می کنند بدون این که حتی در رفتارشان نسبت به یک دیگر خللی ایجاد شود؟

روند سقوط این سه خواهر و روان کاوی شخصیت های کتاب "تقسیم" آن قدر هنرمندانه و بدون اغراق و آرام صورت می پذیرد که بی شک باید "پیرو کیارا" نویسنده ی ایتالیایی داستان را روان شناسی ماهر بدانیم!

داستان با آشنایی سه خواهر در شهری متروک و مرزی با مردی بایگان و مرموز شروع می گردد، با بازی ها و فراز و نشیب های روحی شخصیت ها ادامه می یابد و با مرگ مضحک عشق مشترکشان در اثر افراط بیش از حد در رابطه ی جنسی، پایان می یابد.مرگی که بر اثر شوخی و یا سوء تفاهم پزشک، او را به اسطوره ی فاشیسم و قهرمانی ملی و میهنی بدل می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 16:42  توسط آبی بیکران  | 

تردمیل!

ثانیه ها به کندی از مقابلم عبور می کنند و عدد نشان دهنده ی کالری با سماجتی خستگی ناپذیر میل به بالارفتن ندارد.دانه های عرق در میان موهای نسبتاً کوتاهم جوی های باریکی درست کرده اند که تا روی شانه هایم امتداد می یابد.ضربان قلبم را می شنوم و ساق پاهایم از خستگی و گرما گزگز می کند.

می دوم و به عبور کند ثانیه ها نگاه می کنم، به آهنگ طنین انداخته در ذهنم گوش می سپارم و غرق می شوم.می دوم، اما انگار نمی دوم.گویی پرواز کرده ام تا آن سوی دنیا.معلق، بدون مکان و حتی احساس گذر زمان.غرق در اوهام......

می دوم و دیگر قدم 64/1 نیست...

می دوم و دیگر زبان انگلیسی من خوب است...

 می دوم و بر سکوی قهرمانی المپیک ایستاده ام...

می دوم و فلوت می زنم...

 می دوم و شعر می گویم...

 می دوم و از تمام دنیای کوچک اطرافم به یک باره کنده می شوم......می دوم و دیگر عبور ثانیه ها کند نیست؛ آن قدر که به چشم برهم زدنی 45 دقیقه ی روزانه ام به اتمام رسیده و باید دست از دویدن بکشم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 13:56  توسط آبی بیکران  |