تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

خسته ام به حد مرگ از آدمها متنفرم،از آدمهای تهوع برانگیز دور و برم.یک روزی یک روزگاری،زمانی پیش تر از این فکر می کردم که من فاتح دنیام،احساس می کردم می دونم،می فهمم.با اون همه کتابی که من خونده بودم با اون همه اسم نویسنده و کتاب و قهرمان هایی که من در ذهن داشتم احساس می کردم از همه برترم و این طور هم بود.از تمام دور و بری های خودم از همکلاسی های دوره دبیرستانم که حتی اسم همینگوی را هم نشنیده بودند چندین سر و گردن بالاتر بودم.به خودم می بالیدم از شدت غرور نمی دونستم چه کنم.وارد دانشگاه که شدم این وضع بیشتر تشدید شد، بر خلاف تمام تصوراتم به زحمت کسی بود که کتابی خونده باشه.همیشه خودم را تنها حس می کردم با وجود رتبه ی خوب کنکورم ،با وجود تمام معلومات ادبی ام ،با وجود تمام شعرهایی که از حفظ بودم، با وجود تمام کتاب هایی که خونده بودم، با وجود تمام نویسنده های گمنامی که می شناسم الان به یک کار مبتذل و پیش پا افتاده مشغولم.من چه قدر احمق بودم چه قدر از مرحله پرت افتاده بودم که مطمئن بودم با وجود تمامی این مسایل من دنیا رو فتح کردم.باورم نمی شه که حتی یک دونه ازاون کتاب ها نمی تونه کمکی باشه، استیلای خاطری باشه .باورم نمی شه که با این همه...من با یک مشت آدم های بی سواد و احمق همکارم ،در یک سطح و حتی گاهی پایین تر.باورم نمی شه که این همه آدم خرفت می تونن رییس من باشند باورم نمی شه ،اصلا در ذهن من نمی گنجه کسی که اسم شاملو رو نشنیده باشه کسی که روزنامه هم نمی خونه چه برسه به کتاب باید به من دستور بده و شخصیت من رو له کنه.باورم نمیشه که  این منم که بازنده ی حقیقی ام .باورم نمی شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 16:2  توسط آبی بیکران  | 

کابوس

هوا سرد بود. برف می بارید و می بارید. خونه ی بابابزرگ بودیم .بعد از سالها همون طور مونده بود با همون اسباب و وسایل. پشت پنجره ایستاده بودم و به هجوم ویرانگر کلاغ های سیاه نگاه می کردم کلاغ ها از نقطه ای کور و نامعلوم به حیاط نزدیک می شدند و می نشستند و به سمت من رژه می رفتند هزاران هزار کلاغ از شب تا صبح جلوی چشمان خیره من راه می رفتند و من از وحشت کرخت شده بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 11:11  توسط آبی بیکران  | 

من مرگ را در آوازی غمناک....

آخرین روزهای اسفندِ.خسته شدم از این انتظار لعنتی و این زمان کشدار که نمی گذره تا طعم با تو بودن رو و با تو زندگی کردن رو بچشم.چند وقت پیش سر کلاس داشتم به مرگ فکر می کردم به این که بالاخره یه روزی تموم میشه. به این که ما چه قدر دیر همدیگه رو پیدا کردیم و چه قدر فرصت کمِ برای با هم بودن و چه قدر زود می گذره این زمان لعنتی وقتی که با هم باشیم.

یا من اول می میرم یا تو.من بدون تو، بدون صدای تو ،بدون دست های کشیده ی تو، بدون صورت لاغر و رنج کشیده ی تو، بدون موهای سفید تو نمی تونم باشم انگار بودن من در این چیزهاست که تجسم پیدا می کنه. خیلی مسخره است که من در اوج آشنایی مون و در آستانه ازدواجمون دارم از مرگ حرف می زنم از خاک، از خاک سرد خاکستری که بین ما، بین بدن های ما فاصله می ندازه....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 10:16  توسط آبی بیکران  | 

روتختی

دیروز اولین خرید خونه مونو کردیم.یه روتختی پف پفی با گل های آبی اونقدر قشنگ بود که دلم می خواست همون جا بپریم زیر پتو و یه خواب راحت بکنیم اما حیف که باید تا خرداد صبر کنیم شب اونقدر ناراحت بودم که وقتی تو زنگ زدی حتی نمی تونستم حرف بزنم تو هم یه حرف قشنگ زدی شایدم یه شعر قشنگ گفتی اونقدر قشنگ که من روحم به پرواز دراومد:

و نام آن کسی که قلب مرا گداخته است.......است.تو که در عبور از گل های آبی ذهن تن مرا به رویش روزانه عادت می دهی؛دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 12:24  توسط آبی بیکران  |