حماقت
دیشب گریه کردم،تو فکر کردی به خاطر مسئله دانشگاست به خاطر این که دوباره این مسئله به مشکل برخورده و باز هم معلوم نیست که بتونی درست رو تموم کنی یا نه؟به خاطر این که چرا همه چیز هیچ وقت نمی تونه در نهایت خوبیش باشه و همیشه باید یه جای این زندگی لعنتی بلنگه،به خاطر این که ما هیچ وقت نمی تونیم کاملا شاد باشیم و همیشه حتی وقتی داریم از ته ته دل قهقه می زنیم باز هم داریم به تموم مسائل تلمبار شده ی پس ِپس ِذهنمون فکر می کنیم که بالاخره چی میشه؟
اما اشتباه کردی.......
این بار من به خاطر هیچ کدوم از این مسائل گریه نمی کردم و اشک هامو به هدر نمی دادم.به خاطر این که فکر می کردم چه قدر دوستت دارم،درست همون جا که ایستاده بودیم کنار خیابون تاریک و بی انتها باز هم سایه ی کثیف و رقت انگیز مرگ رو روی سرمون احساس کردم.اون موقع از ته ته دلم می خواستم که فقط تو باشی.دیگه برام مهم نبود که دانشگاهت درست نشه و یا مجبور بشی بری خدمت و یا پول نداریم که بریم خونه بگیریم و یا خیلی چیزای دیگه .....فقط می خواستم تو باشی،لااقل تا زمانی که من هستم ،تو باشی.احساس کردم چه قدر احمقم که با وجود تو،با وجود بودن دلپذیر و مطبوع تو دارم به چیزایی فکر می کنم که بدون تو تمام اهمیت خودشون رو به یک باره از دست می دهند.
من رو به خاطر حماقتم ببخش.
