خسته ام. این روز ها فقط و فقط یک تصویر توی ذهنم می چرخه و تمام وجودم رو گرفته:تصویر کوچه ی بابابزرگ در یک ظهر گرم تابستانی،خلوت و باریک پر از آفتاب،بدون آدم.پر از سکوت.مغازه های بسته و فقط صدای گرما و صدای گاه و بی گاه ماشینی یا موتوری که از خیابان می گذشت.
به وضوح می بینم جدول میان کوچه پر از آب و سایه ی خانه ها را.این تصویر به شدت مرا یاد مرگ می اندازد.مرگ ، مرگ شاید هیچ رابطه ای نباشد بین یک کوچه ی گرم تابستانی و مرگ سرد اما...........
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 19:19  توسط آبی بیکران
|
