دلم افق های دوردست می خواد.دلم افق نارنجی و قرمز،باد خنک،موهای پریشان می خواد.دلم یه جای دیگه می خواد یه جای شلوغ ،اونقدر شلوغ که توی آدماش گم بشی دلم مکانی فرا سوی اینجای خفه و بسته رو می خواد.دلم آزادی می خواد، دلم آرامش می خواد. دلم یه جا با کلی آدمای غریبه رو می خواد دلم خسته است از بس خواست و نرسید، از بس آرزو کرد و نشد.دلم خسته است از این که خیلی وقته که حتی صاحبش یه کلمه کتاب نخونده ،از این که صاحبش خیلی وقته که آهنگ آبی رو گوش نداده ،از اینکه صاحبش خیلی وقته که توی خیابونا پیاده روی نکرده از این که صاحبش خیلی وقته که کتاب فروشی نرفته دلم خسته است از این که صاحبش همش و یک بند داره به آینده ی خاکستری هم که نه، سیاه سیاه فکر می کنه به پیری ،به مرگ ،به بودن تلخ و دردناک در قبر سیاه و تاریک و بدون هیچ کس، بدون مردش.به اون دنیا اگه وجود داشته باشه به قیامت اگه باشه و همه بدون اینکه همدیگه رو بشناسن از این ور به اون ور میرن از اینکه مردش از بغلش رد میشه بدون اینکه اون رو به یاد بیاره بدون اینکه حتی یک ثانیه این فکر از ذهنش بگذره که این دختره چه قدر آشناست یعنی من کجا دیدمش؟از اینکه اگه یه دفع بهشت و جهنمی وجود داشته باشه اون کجا میره و من کجا؟از این که دیگه هیچ وقت هم دیگه رو به یاد نمی آریم.
آره...............دلم بد جور خسته شده.
