
«روزهای ساکتی بود و انگار که زیر آب سپری می شد.در اتاق معشوقم می نشستم و گرد و غبار مثل کرک دور ساق پایم تنیده می شد٬می نشستم٬زانوهایم را در شکمم جمع می کردم٬سر روی زانو می گذاشتم٬با انگشت نشانه روی کف خاکستری رنگ اتاق شکل می کشیدم٬فکرم غرق چیزی بود که خودم نمی دانستم چی است.سال ها به همین ترتیب می گذشتند٬روزگار را سپری می کردم.»
بخشی از کتاب این سوی رودخانه ادر اثر یودیت هرمان.
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 10:35  توسط آبی بیکران
|
بزرگ ترین آرزوی پدر مادرامون اینه که توی شهر گرونی مثل تهران بتونیم زودتر خونه بخریم اون هم با کلی پس انداز کردن و گشنگی کشیدن و جایی نرفتن و چیزی نخریدن تا بالاخره با کلی قرض و قوله و وام بانکی یه خونه ی ۴۵متری در جنوبی ترین نقطه ی تهران بخریم که حتی محسن با اون قدش نتونه درست و حسابی پاشو دراز کنه چون با این اوصاف میره تو خونه ی همسایه!!!تازه این اول ماجراست...بعدش قسط وام های کلان و میلیونی شروع میشه که فکر کنم اگه می خواستم حماقت کنم و بچه دار بشم اون بدبخت هم باید سالیان سال قسط می داد٬ عوضش می تونستیم پیش همه پز بدیم که ما تو جنوبی ترین نقطه ی تهران یه خونه ی ۴۵ متری داریم که مال خودمون و پول یا مفتمون تو جیب صاحب خونه نمیره.....
اما من این گونه فکر نمی کنم. من نه خونه می خوام نه ماشین نه لوازم لوکس و شیک منزل.چرا؟چون تمامی این ها آدم رو پاگیر می کنه به جایی و چیزی که نباید بکنه٬چون با وجود قسط های دراز مدت دیگه نمی تونی بری مسافرت و پولت رو خرج جاهای دیدنی و آدمایی بکنی که سیستم زندگی کردنشون خیلی با ما فرق داره.بزرگ ترین آرزوی من اینه که ای کاش فقط و فقط در حد دیدن تمام دنیا و تمام جاهایی که در آرزومه پول داشتم.......جاهایی مثل این جا......
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 13:56  توسط آبی بیکران
|
وقتی تا بالای گردن میری توی آب سرد سرد سرد و پاهات رو از کف آبی استخر جدا می کنی و معلقشون می کنی میان آب های آروم و سرد وقتی از شدت سرمای آب توی بدنت تک لرزه ها ی کوچیک و لذت بخش احساس می کنی ٬وقتی چشمهات رو می بندی و تمام صداها و همهمه های اطرافت رو از یاد می بری٬وقتی اون قدر سرما ی آب به تنت نفوذ می کنه که تمام بدنت کرخت می شه و یک احساس خوش آیند رخوت انگیز تمام بدنت رو فرا می گیره اون وقته که می خوای از فرط خوشی نباشی ٬دلت می خواد که دیگه به زندگی پر هیاهوی بیرون بر نگردی٬دلت می خواد که ای کاش زمان متوقف می شد و تمام استخونهات یخ می زد و ساکن و معلق و بی حرکت در آب می مردی...
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 8:38  توسط آبی بیکران
|
جمعه سالگرد ازدواجمون و چون من تا یک شنبه اینترنت ندارم پس امروز می نویسم.قبلا فکر می کردم که چه قدر نوشتن در این باره راحت باشه اما حالا می بینم که خیلی سخته نوشتن از کسی که تمامی زندگیت با اون معنا پیدا می کنه و البته وقتی که اون همه چیز رو از عمق چشم هات می فهمه دیگه چه لزومی به نوشتن داره؟
به خاطر این همه مهربونی که تا به حال یک جا ندیده بودم ممنونم.
سالگرد با هم زندگی کردنمون مبارک....................
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 13:7  توسط آبی بیکران
|
به خودم شک کردم.
آیا این منم که بیمارم؟این منم که فرق دارم و مثل همه نیستم؟این منم که با همه چیز دور و برم و با محیط اطرافم مشکل دارم؟این منم که مثل همه نیستم یا این آدم های تکراری دور و برم هستند که فرق دارند؟که روزمرگی را نمی فهمند؟که با مرگ حرف نمی زنند؟که برایشان میز ریاست و مقام و مسئولیت های آن چنانی آن قدر مهم است که در گیر و دار رسیدن به آن حتی خودشان را نیز فراموش می کنند.
نمی دونم دلم برای خودم بسوزه یا برای آدم ها................
نمی دونم هدف من از این زندگی تحمیل شده به من این قدر سخیف و بی ارزش یا هدف این آدم های دور و برم......
+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 14:36  توسط آبی بیکران
|

امروز بیش تر از ده بار آهنگ back to black رو گوش دادم.خواننده ی این آهنگ امی واین هاوس بسیار دوست داشتنی که من با شنیدن صداش زندگی کردن رو از یاد می برم.با شنیدن صدای جادویی اش به پرواز در می یام انگار که روحم می خواد خودش رو از بالکن پرت کنه پایین,انگار که تمامی اجزای وجودیم می خواد که از هم بپاشه,تموم بدنم مور مور میشه احساس می کنم که حتما باید از سر جام بلند بشم و با خودش بلند بخونم و فریاد بزنم:
back to black
ممنون امی واین هاوس٬ ممنون به خاطر تمامی این احساس فوق العاده...........
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 13:18  توسط آبی بیکران
|
روی صندلی محل کارم نشستم.هوا به شدت گرمه.کولر عهد عتیق شرکت از پس هجوم بی رحمانه ی هرم گرما بر نمی یاد و در جدالی نا برابر فقط باعث مصرف انرژی میشه.کاری ندارم که انجام بدم و همین طور بیکار و بی حرکت نشستم٬ این نوشته هم فقط و فقط به خاطر این که خواب برمن مسلط نشه.
کلی درس دارم که بخونم٬هه...مثلا دانشگاه فراگیر پیام نور شرکت کردم٬هه..رشته ی مفخم ام بی ای.حالم از این رشته به هم می خوره از مدیریت٬ از استراتژی٬ ازهر چی که مربوط به این رشته بشه.بعضی اوقات و البته این چند روز اخیر خیلی اوقات خودم رو سرزنش می کنم از این که ایرن رو مجبور کردم که مدیریت بخونه تازه اونم برای چی؟فقط برای بالا رفتن مدرک و پایه حقوق بیشتر و احیانا رفتن از اینجا و گرفتن پذیرش که گفتم شاید با مدرک ارشد راحت تر باشه.
چیزی به امتحان نمونده ٬نزدیک به یک ماه و من در چند قدمی امتحان دچار تردید شدم.می دونم که حتی این درس خوندن با اکراه هم فایده ای نداره.......ای کاش می شد با همین شرایط برم.برم یک دانشگاه درست و حسابی و تو رشته ی به غایت زیبا و هیجان انگیز و دلپذیر خودم (باستان شناسی)درس بخونم .......اما من باز هم درگیر شرایط محیطی هستم که خود در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته ام و فقط باید برای تغییر آن بکوشم٬کوششی واهی و شاید بی ثمر که ممکنه به هیچ نقطه ای ختم نشه....ای کاش الان به جای این که پشت این میز اداری مسخره نشسته بودم و به بیکاری عادت می کردم الان توی ترانشه بودم و حفاری می کردم و یا بالای سر یک عالمه تیکه سفال عالی ایستاده بودم و اونا رو بررسی می کردم.و خواهشاً اگر می خواهید نظری بگذارید از امید های واهی حرفی نزنید و از این که چون آفتاب در نهایت درخشش خود در آسمان خود را نشان می دهدمن بیهوده خسته ام٬خسته ی خسته........
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 15:6  توسط آبی بیکران
|
با نوشتن و به روز کردن وبلاگت من رو هم وسوسه کردی که بعد از مدت ها یک سرکی بزنم به اینجا.
خیلی وقته که دیگه نمی نویسم نه اینجا و نه حتی در دفتر خاطراتم تنها چیزی که می نویسم نامه های گاه به گاهی است که برای فرناز می نویسم. اون قدر زندگی یک نواخت و بیهوده و مسخر ه است که ترجیح دادم چیزی ننویسم اما شاید از این به بعد کمی بنویسم...شاید....
دیروز برای اولین بار توی زندگیم رفتم استخر.تجربه ی جالبی بود تا به حال این گونه توی این همه آب قرار نگرفته بودم یک جورایی خیلی وحشتناک بود یک لحظه تعادلم رو از دست دادم و رفتم زیر آب برای یک آن یک لحظه ی کوتاه دیگر هیچ چیز نشنیدم تمامی هیاهو ها ٬تمامی صداها از میان رفت فقط صدای آب بود به طرز وحشتناکی ترسیده بودم دست می انداختم ٬چنگ می زدم اما هیچ تکیه گاهی نبود هیچ پناهی نبود چیزی که دست بیاندازم و بیام بالا هر چه بیشتر تلاش می کردم پایین تر می رفتم تا غریق نجات رسید و من رو کشید بالا.راه تنفسیم با آب بسته شده بود نفس هام همراه بود با صداهای عجیب و وحشتناک از ته گلو تا بالاخره....آخیش...... باز شد و من تونستم نفس بکشم دیگه توی عمق زیاد نمی رم هیچ وقت هیچ وقت....
+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 15:48  توسط آبی بیکران
|