اولش که توی اتاقش رو کرد بهم و گفت احمق کوته بین که فقط تا جلوی دماغت رو می بینی خیلی عصبی شدم.از این حرصم گرفت که به خاطر شرایط کنونی و احتیاج شدیدی که به این حقوق سگ مصب دارم نمی تونم جوابش رو بدم.از این ناراحت شدم که چرا یه آدم بی سواد احمق که فقط به فکر پول درآوردن و هیچی از مدیریت سرش نمی شه باید برگرده و به من بگه احمق،من هم به خاطر تمامی مسایل حساس زندگیم نتونم بزنم تو گوشش.اولش کلی عصبی شدم و نشستم گریه کردم و واقعا چه قدر گریه کمک حال خوبی....ومن الان خوبم و دیگه برام مهم نیست که یکی مثل مدیر کوته بین من بهم یک هم چین ناسزاهایی رو بگه،عوضش منم کلی تو دلم بهش فحش می دم و تو وبلاگم ازش بد می نویسم.در ضمن هر کی می خواد کامنت بذاره از طرف مدیر این وبلاگ بهش اجازه داده می شه که اون هم به مدیر احمق و بی شعور من و امثال اون کلی فحش بده.
+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 14:39  توسط آبی بیکران
|
من زخمی داشته ام که حالا می فهمم چه قدر عمیق بوده است.عمل نوشتن به جای این که آن طور که فکر می کردم التیامش دهد زخم را باز کرده است.گاهی حتی حس می کنم دردش توی دست راستم متمرکز شده،انگار هر بار قلمم را بر می دارم و روی صفحه فشارش می دهم،دستم متلاشی می شود.به جای این که کلمات پدرم را دفن کنند،او را برایم زنده نگه داشته اند،شاید بیش تر از هر وقت دیگری.نه فقط او را آن طور که بود می بینم،بلکه آن طور که هست،آن طور که خواهد بود؛و هر روز این جاست،به افکارم هجوم می آورد بی خبر و دزدانه سر وقتم می آید:توی قبرش زیر زمین دراز کشیده،بدنش هنوز سالم است،ناخن و موهایش به رشدشان ادامه می دهند.این احساس که اگر قرار است چیزی بفهمم باید به این تصویر تاریکی رخنه کنم،باید به تاریکی مطلق زمین وارد شوم.
از کتاب اختراع انزوا اثر پل استر
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 15:11  توسط آبی بیکران
|