تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

پشت میزم نشستم.همه جیزرخوت آور و خواب آلود به نظر می رسه؛ از ساعت دیواری گرفته که هریک ساعت یک بار که به آ ن نگاه می کنم می بینم تنها یک دقیقه گذشته تا آفتابی که به زور خود را از بین درز کرکره ی پنجره رد کرده و بر روی کف چوبی اتاق پهن شده، تا همکار ساکت و احمق و خودبینم؛ و تا این جا،این جا، در بدترین قسمت اتاق که گوشه نیست و خیلی ول به نظر می رسه و من نشستم. من پشت میزبسیار بدرنگم نشستم و هیچ کار احمقانه ای انجام نمی دم مگر نوشتن این مزخرفات.

کار هست اما حوصله نیست؛ و خیلی وقته که دیگه حوصله ی انجام کارهای اداری روزانه را ندارم.

تنها کار من نگاه کردن به ثانیه شمار ساعت دیواری است که چه بی رحمانه می گذرد.نمی دانم از کند گذشتنش بنالم یا تند عبور کردنش!!هیچ احساسی بدتر از این احساس نیست که دوست داشتی الان هرجای این کره خاکی بودی جز این جا و پشت این میز که بد خموده می کند پشت رنجور مرا و بد خراش می دهد روح مرا.

در این نیم روز نه گرم و نه سرد شهریور خیلی سخت است که حوصله نداشته باشی و هیچ چیزهم برای نوشتن!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 11:47  توسط آبی بیکران  | 

محسن امروز بیمه ایران مصاحبه داره، برای گرفتن نمایندگی!

اگر روند مصاحبه خوب پیش بره و بتونه نمایندگی بگیره به احتمال زیاد بسیاری از مشکلات مالی ما حل میشه.من به توانایی های بی نظیر محسن و اون اعنماد بالاش در جذب مشتری ایمان دارم و مطمئنم می تونه نماینده ی خوب و موفقی باشه.اون فوق العاده اس و من خودم  این رو خوب می دونم که بزرگ ترین شانس زندگیم رو به دست آوردم. زندگی با اون می تونه پر از چیزهای جالب و منحصر به فرد باشه؛ زندگی با اون می تونه روحت رو به پرواز در بیاره، محسن با همه فرق داره؛ جنش آدم های دور و برم نیست؛ و من باز امروز صبح رفتم تو فکر وخیال های دور دست که اگر نمایندگی بگیره چی میشه و زندگیمون چه تغییری می کنه.من دیوانه ام، همیشه پر از فکر و خیال، فکر و خیال...

من دیوانه ام و در این شکی نیست.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 9:17  توسط آبی بیکران  | 

این روزها عجیب خسته ام!

این روزها عجیب، ذهنم پر است از فکر و خیال، فکر وخیال، فکر و خیال....

آن قدر که احساس می کنم درون جمجمه ام جا نمی شوند و هر آن ممکن است در سرم روزنه ای ایجاد کنند و شرشر بریزند بیرون...

در خیابان که راه می روم، به دور و برم که نگاه می کنم، مردم را که می بینم به این فکر می کنم که هر کدام از این ها چگونه زندگی می کنند؟ سخت یا راحت و به نظر من حد وسطی وجود ندارد!

این روزها عجیب خودم را می گذارم جای بقیه ی آدم ها..هر کس که باشد فرقی نمی کند؛ وقتی از ماهواره فیلم نگاه می کنم و دخترک زیبای نقش اول رامی بینم دلم می خواهد جای او باشم، وقتی کتاب مون پالاس می خوانم دلم می خواهد جای آن دخترک چینی باشم، وقتی بازی های المپیک را نگاه می کنم دلم می خواهد جای آن زن ورزشکار طلا برده باشم..

روزی نیست که دوست نداشته باشم جای کسی دیگر باشم.

چرا این جا و در این مکان خاکستری این قدر زندگی سخت است؟

چرا این قدر و تا این حد مسافرت به مکان های دور دست آرزویی خنده دار و بچگانه به نظر می آید؟

و چرا این قدر هر روز از یک خیابان دراز تکراری گذشتن و پشت یک میز قهوه ای بد رنگ نشستن روح مرا فرسوده می کند...

ای کاش غم نان نداشتیم، ای کاش......
+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 9:8  توسط آبی بیکران  | 

دو هفته ای می شه که در کارم دچار مشکل شدم و از بخش اتومبیل بیرون اومد.خوش حالم که بالاخره از اون محیط رخوت انگیز و خسته کننده و بیمار گونه بیرون اومدم و راحت شدم.الان توی کارگزینی نشستم و به انتظار تصمیم های احمقانه ای که قرار برای من گرفته بشه.

تا همین دو سه روز پیش توی خونه نشسته بودم.شاید خیلی هم سخت نبود،چرا که من به ماندن در میان دیوارهای اتاق و فرو رفتن به خواب و خیال های دور عادت دارم.اما چیزی که این میان مرا رنج می دهد گذشت زمان و لحظه هاست که با چه سرعتی در حال سپری شدن است و مرا به پایان زندگی ام که معلوم نیست چگونه باشد نزدیک تر می کند.گذشت زمان با این بطالت وحشتناک واقعا مرا رنج می دهد.هیچ کاری نیست  که در حال حاضر از انجامش احساس لذت کنم و یا روحم را به آن سوی دنیا ببرد.من بیست و سه سال دارم و آیا روزی خواهد آمد که من به آرزوهای نا ممکن خود برسم؟ثانیه ها در حال گذر است و تنها کاری که از من بر می آید خواندن کتاب و گوش سپردن به موسیقی است.......

ای کاش زمان می ایستاد.....هر روز که می گذرد نا امیدتر می شوم و به این قضیه مطمئن تر که ایرن! ای ایرن بی خیال! چه نشستی؟که نمی بینی روزها در حال گذر هستند و تو هنوز این جا در این برهوت وحشت زایی و هنوز راهی و روزنه ای به بیرون این مکان مخوف نیافته ای؟که هر جا که باشد بهتر از این جاست که آدمیان حیوان گونه ی این جا در هیچ کجای این دنیا یافت نمی شود.که هیچ جا نیست که این گونه به راحتی شخصیت انسان در معرض قضاوت و اتهام قرار گیرد،و این گونه راحت در دادگاه های قراردادی محاکمه شود،که هیچ جا نیست که این گونه انسان احساس خفقان کند. و من سخت در عجبم که چرا دور و بری ها این قدر راحت نفس می کشند،این قدر راحت لحظه ها را از دست می دهند و تمام آرزوی زندگی شان خلاصه می شود در یک کار خوب و برازنده و یک همسر و یک یا دو بچه ی سر به زیر و یک خانه ی پنجاه شصت متری که با قسط و وام بانکی خریداری شده و احیانا یک مسافرت دو سه روزه به شمال هر چند ماه یک بار......

چرا من در تمنای بچه دار شدن و خانه دار شدن و عوض کردن گاه به گاه وسایل خونه نیستم؟چرا من فقط و فقط در آرزوی دیدن دیگر سرزمین ها و دیدن افق های دوردست ام............؟

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 14:47  توسط آبی بیکران  |