تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

صدای بابا پشت تلفن مثل همیشه نبود.مثل همیشه نگفت توت فرنگی من، و من آنی فهمیدم که حتماً اتفاقی افتاده.صداش به طرز غریبی گرفته بود و آروم.هیچ وقت صداش رو این طوری نشنیده بودم.ازش پرسیدم اتفاقی افتاده؟ و اون گفت نه.حتی چند ثانیه بین حرف هاش مکث کرد، انگار که داشت بغضش رو قورت می داد.یکهو یک چیزی تو دلم هری ریخت پایین، فکر های ناراحت کننده....نکنه مادرم؟ نکنه اتفاقی افتاده باشه.آب دهانم خشک شده بود، درست و حسابی نمی تونستم با بابا صحبت کنم. به محض این که خداحافظی کردم به محسن گفتم به یک بهانه ای زنگ بزنه خونه و مطمئن بشه اتفاقی نیافتاده.محسن زنگ زد، همه خوب بودند.

نفسی از سر راحتی کشیدم؛ نشستم روی کاناپه، تلویزیون داشت پشت صحنه ی آواز گنجشک ها رو نشون می داد.همین طور که داشتم ابروهام رو با موچین می کندم یکهو دلم گرفت.دلم برای بابا گرفت.

بر خلاف اون چیزی که خانواده فکر می کنه من خیلی هم بابا رو دوست ندارم.یعنی خیلی وقته که این احساس رو دارم، حس دوست نداشتن.تنها حسی که الان دارم حس دلسوزی و یا عادته، عادت به این که پدر داشته باشی.

هیچ وقت کسی نفهمید این حس من رو نسبت به پدرم.دیشب که داشتم ابروهام رو دونه دونه می کندم خاطرات گذشته هم یکی یکی اومدند سراغم.یاد تمامی اشتباهات پدرم افتادم که یک تنه تونست خانواده ی پنج نفره رو به قهقرا بکشونه و کلی از زندگی عقبشون بندازه، و ما چهار نفر ما بقی خانواده همیشه گوشه ی ذهنمون به این اختصاص داره که پدر بانی تمامی این مشکلات جبران ناپذیر بود.

اما دیشب دلم سوخت. درسته که تمامی شرایط الان نتیجه ی اشتباهات خودشه اما خیلی سخته این گونه زندگی کردن؛ 11 شایدم 12 سالی میشه که تو کویر برهوت کار می کنه، فقط می دونم معدن سنگ آهن چادرملوست حتی نمی دونم اون جا چه کاری انجام میده؟ کارش چه قدر سخته؟ و چه طور اون جا داره با یک مشت آدم بی سواد و دزد و بدبخت زندگی می کنه؟تنها توی بیابون و به دور از خانواده ، چندین و چند سال نه مسافرتی و نه حتی یک خوش گذرانی ساده. می دونم که اگر کمی بهتر فکر کرده بود و اون اشتباهات رو مرتکب نشده بود می تونست بهتر و راحت تر زندگی کنه اما این که این همه سال بخوای تاوان اون همه خطا رو بدی سخته. سرکوفت های لحظه به لحظه ی مامان و اخم و غرغر بچه هاو تحمل اون محیط سخت کاری.

دیشب که اون قدر صداش گرفته بود، من حتی لحظه ای به این فکر نکردم که ممکنه خود بابا دلش گرفته و ناراحته. نمام ذهنم پیش مامان اینا بود و بعد به این حقیقت پی بردم که چه قدر بیشتر و بیشتر ناراحت میشم از این که اتفاقی برای مادرم بیافته تا برای پدرم. و شاید این احساس درست و بدون پیرایه باشه اما اون قدر گزنده است که هنوز هم جایی در اطراف قلبم فشرده میشه و بادکنک توی گلوم نمی ترکه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 13:41  توسط آبی بیکران  | 

و خورشید لحظه ای سوزان است

 مغرور و گریز پای

 لحظه ی مکرر سوزانیست

 از همیشه....

                    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 15:54  توسط آبی بیکران  | 

ای کاش می شد وقتی مُردم، من را دفن نکنند. از این که مجبورم زیر خروارها خاک بد رنگ و سخت بخوابم احساس انزجار می کنم.تنها نکته ی مثبت خاک می تونه بوی نمناک پر از خاطراتش باشه.

ای کاش می شد وقتی مردم، من رو رها کنند میان فضای بیکران. ساکن، معلق، پر از سیاهی، پر از ستاره، پر از آرامش.......تا ابد.

ای کاش می شد وقتی مردم، من رو رها کنند روی یخ های سرد و پنبه ای قطب، میان آب های سرد و سوزاننده.سیال و جاری بر آب های رونده قطب.....

ای کاش می شد وقتی مردم، من را بسوزانند و خاکسترم را بسپارند به دست باد وحشی توفنده، تا شاید این گونه رویای سفر تحقق یابد.با باد بر فراز زمین پرواز کنم و در آخر در گوشه ای متروک، بیآرامم.

ای کاش مرا این قدر وحشیانه و به دور از انصاف در میان خاک های سرد و سخت و نا مهربان رها نکنند......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 8:5  توسط آبی بیکران  | 

هر صبح از پشت شیشه پنجره اتوبوس، دخترها و پسرهای دبیرستانی رو می بینم که در حال رفتن به مدرسه هستند.دخترها با لباس های فرمی که به دست خیاط هم کوتاه شده و هم تنگ تر تا اندام منناسبشان را بهتر نمایان کند، از مقابل چشمانم عبور می کنند.از دیدن هر روزه ی این منظره احساس عجیبی دارم، احساسی میان خوشایندی و تلخی. یک احساس گس.به یاد دوران دبیرستان می افتم که چه قدر سر به راه و آروم مسیر خونه تا مدرسه رو طی می کردم بدون این که حتی نگاهی به دور و برم بیاندازم. من هیچ وقت ارتباط پنهانی با پسر های هم سن و سال خودم رو در مسیر خونه تا مدرسه تجربه نکردم، ارتباطی که به نظر اون قدر ناب و لطیف و صادقانه است که درک نکردنش می تونه باعث حسرت خوردن من از دوران نوجوانیم بشه. ارتباطی  پنهانی در پس کوچه های قدیمی شهر، قرمز شدن گونه ها،  تپش های یک دختر جوان تازه به بلوغ رسیده و نامه های پنهان لای کتاب های درسی...

سوم دبیرستان بودم.هفته ای سه بار می رفتم فرهنگ سرا، هم کتاب می خوندم و هم در شب شعر شرکت می کردم....لاغر بود و استخوانی، قد بلند، همیشه لباس اسپرت می پوشید و در نوع خودش خیلی خوش تیپ بود.ضربان قلبم با دیدنش به هزار می رسید و گرمایی رخوت انگیز تمام بدنم رو فرا می گرفت، اما هیچ وقت احساسم از این فراتر نرفت.یک اشاره و یک کلام دو پهلو کافی بود تا این ارتباط آغاز بشه اما هیچ گاه این اتفاق نیفتاد و همیشه این این رابطه خیالی، خیالی باقی ماند....

و حالا با دیدن هر روزه ی دخترکان دبیرستانی با فاصله ای چند قدم جلو تر یا عقب تر از پسرهای هم سن و سالشان و نگاه های زیر چشمی و خنده هایی معنا دار و سرخوشانه، حسرت می خورم به روزگار گذشته ام که می توانست بهتر از این باشد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 12:40  توسط آبی بیکران  | 

عمو محسن دیشب مرد...

باور کردنی نیست.سال ها بود که دیگر با هم ارتباط نداشتیم، نه با اون نه با عمو ها و عمه ها و نه با خیلی های دیگر.در روزگار سختی و بیکاری پدر و نداشتن های فلاکت بار ما، همه گذاشتند و رفتند. از اون به بعد بود که ما هم قید همه ی فامیل و دوست و آشنا رو زدیم و فقط خودمون موندیم و خودمون.حالا بعد از سال ها بی خبری یک دفعه فهمیدیم که عمو دیشب مرده. ms داشت، حال خوبی نداشت، اعتیاد هم که داشت.با اون وضع بد جسمانی نقاش ساختمون بود و حالا مرده. حس بدی دارم ، از صبح تا الان تمام خاطرات ریزو درشتی که باهاش داشتم هجوم آورده به سرم و ول کن نیست...دوستش نداشتم، یعنی خیلی وقته که دیگه هیچ کدومشون رو دوست ندارم. به ما بد کردند و من اون موقع  با تمام بچگیم می فهمیدم...بیکاری و بی پولی بابا رو و غرور شکسته ی مامان رو؛ اما هیچ کس نبود که مرهمی باشه بر این زخم های سخت عفونی و درد آور، و شاید برای همین یک خاطره ی بد و دهشت آور از تمامی فامیل تا ابد در گوشه ی ذهن من حک شد.

حالا عمو مرده و من فکر می کنم به روزهایی که پنج سال بیش تر نداشتم و اون قدر عاشقش بودم که قسمش می دادم که صبر کنه تا من بزرگ بشم و با هم ازدواج کنیم.

از صبح که این خبر رو شنیدم حال درستی ندارم. از خودم بدم اومده، درسته که اونا خیلی به ما بد کردند درسته که ما رو تنها گذاشتند، اما ما این چند سال اخیر وضع خیلی بدی نداشتیم. کم کم  همه چیز رو به را شده بود و ما بهتر زندگی می کردیم.ای کاش رفته بودیم سراغشون، می تونستیم حداقل جویای حال باشیم. ای کاش مثل خودشون رفتار نکرده بودیم و حالا حسرتی اندوه بار گوشه ی دلمون چمبره نزده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 15:55  توسط آبی بیکران  | 

صبح ها به زور از خواب بیدار می شدم.تا نیم ساعت بعدش هنوز هم پشت پلک هام خواب جریان داشت ، رخوت صبح گاهی بر تمامی بدنم حکم فرما بود.مجبور بودم توی آشپزخونه ی سرد و تاریک دست و صورتم رو بشورم، بیرون هنوز برف می بارید و من از برخورد آب سرد به پوست تنم می لرزیدم...اون وقت بود که بزرگ ترین آرزوی من می شد خزیدن زیر لحاف سنگین و گرم و فرو کردن زانوهام توی شکمم تا دوباره خواب......ایرن! ایرن! اما صدای بلند مامانم  نمی گذاشت.مجبور بودم سخت ترین کار زندگیم رو بکنم و از اون رختخواب گرم فاصله بگیرم.بعد مانتو شلوارم رو تنم می کردم و دوباره از حواس پرتی مامان استفاده می کردم و می پریدم توی رختخواب، برای همین تا آخر سال معمولاً مانتو شلوارم چروک بود و روی دست هام رد خون خشک شده ی جوش هایی که شب زیر پتو و به دور از چشم مامان کنده بودم.

مسیر خونه تا مدرسه برای یک بچه ی کوچک شش ساله که یک سالی زودتر رفته بود مدرسه به نسبت زیاد بود و کفش هایی که همیشه پر از آب می شد.

مدرسه هم سرد بود و بخاری نیم سوز و خاک خورده حریف سرمای بیرون نبود.پشت میز چوبی عتیقه تر از بخاری می نشستم همراه با دو و گاهی اوقات سه نفر دیگه .همگی مراقب بودیم تا میخ های زهوار در رفته ی نیمکت ها روپوشمان را پاره نکند و یا مراقب این که تشر و تو سری های معلم عنق و سال آخر تدریس نسیب ما نشود.سر کلاس حوصله ام سر می رفت، تمامی کتاب ها رو از حفظ بودم و این مسئله خشم معلم را بر می انگیخت و من هیچ وقت مهربانی های معلم کلاس اول دبستان رو نفهمیدم...

مامان من هم مثل مادر احمد عاشق درس خوندن بود عاشق کتاب و. مدرسه اما پدربزرگ احمق من مانع شده بود، همین چند کلاس سواد رو هم مادرم از بچه های هم سن و سالش یاد گرفته بود و شاید برای همین تمام آرزوش خلاصه می شد در این که من و خواهرم خوب درس بخونیم، برای درس خوندن ما تا آن جا که توان داشت کم نذاشت و من به پشتوانه ی او وقتی به دبیرستان رسیدم تمامی کتاب های کتاب خانه های شهر رو بلعیده بودم......

و هنوز هم به وضوح می بینم زنی را که هر روز در اون هوای سرد و برفی جلوی در خونه رو پارو می کرد تا من به مدرسه برم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 10:28  توسط آبی بیکران  |