دیروز حال خوبی نداشتم. موجی از کسالت و رخوت بر من چیره شده بود و من هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم جز تسلیم شدن به این حس کذایی مبهم لعنتی که اصلاً نمی فهمی چرا؟
از صبح تا عصر توی این اتاق قهوه ای لعنتی کم پنجره ی کم نور گذشت.
با کمی سر درد و اون حسن مبهم و ناشناخته و غمبار از شرکت زدم بیرون.آشنایی باد سرد با بدن گرم وگر گرفته ی من چندان به مذاقم خوش نیامد.تب داشتم و بیرون سرد بود و پر از باد....
کنار فروشگاه شهروند از ماشین پیاده شدم.باغبونی پیر با لباس سبز و سبیل هایی تافته، داشت با مردی خوش خنده به زبان کر و لال ها صحبت می کرد؛ چه قدر دیدن یه باغبون پیر و کر و لال با سبیل هایی بلند و سفید، در یک عصر دلگیر و غم انگیز پاییزی دلچسبه!!!!!و در عین حال چه قدر، کسالت مزخرف غمگینت رو تشدید می کنه.اون قدر که دلت می خواد همون جا گوشه جدول بشینی و فقط و فقط به گذر آدم ها از خیابون نگاه کنی، تا شب بشه و محسن هی بگه ایرن بریم، این جا واینسا، خوب نیست(صداش گاهی اون قدر از فرط عصبانیت بلند میشه که مردم هم ما رو نگاه می کنند!) و من باز به چراغ های ردیف خیابون و گذر آدم های نا شناس خوشبخت و یا بیچاره نگاه می کنم و دم نمی زنم، چرا که حرفی برای گفتن ندارم.چرا که از این گلوی لامصب و صاب مرده ی من هیچ کلمه ای خارج نمی شه، حتی یک کلمه هم می تونه باعث از بین رفتن این حس تهوع آوری بشه که ما دو تا رو احاطه کرده، ولی من سگ مصب باز هم دم نمی زنم.همین طور خیره می مونم به ماشین های جورواجور و نرده های چرک مرده ی کنار خیابون و محسن باز میگه ایرن! بریم خونه؟ و من نگاهش می کنم و باز بدون گفتن حتی یک کلمه راه می افتم به سمت خونه.....
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 13:38  توسط آبی بیکران
|
شعر پایین رو دیشب تو ماشین و در حال مشاهده وانتی حاوی یک عالمه فرغون زرد گفتم:
وقتی با محسن، تو سرما میریم بیرون
دلم می خواد برم تا مرز جنون
میام خونه با تلخی می خورم پنیر و ترخون
بعد می شینم یه دل سیر می کشم قلیون
خونمون کوچیکه مثل یه زندون
اون قدر که همش می خوریم زمین با کون
میرم تو فکر زندگی و میشم داغون
فکر می کنم و خیره میشم به تلویزیون
فکر می کنم که ای کاش داشتیم یه فرغون
تا باهاش می رفتیم تا ته دنیا خنده کنون
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 11:38  توسط آبی بیکران
|
خدا بگم این همکار بیکار ما رو چه کار نکنه!از صبح نشست این قدر توی این گوش ما از امتحان ارشد گفت که باز وسوسه شدم امتحان بدم.اونم کی؟فقط یک روز وقت دارم دفترچه بگیرم، بیست و سه بهمنم که امتحانه.خوب هر عاقلی می دونه بعد از دو سال وقفه تو درس خوندن با سه ماه خر خونی نمیشه قبول شد؛ اما این همکار ما که خودشم دانشجوی دکتری دانشگاه تهرانه میگه میشه.میگه تو زرنگی، از پسش بر میای.میگم بخونم که چی بشه؟با لیسانس باستان شناسی چه گلی به سر مبارکم زدم که حالا با ارشدش بخوام گلستان رو سرم سبز بشه.میگم استادامون بی سوادن میگه تو به بی سوادی استادا چه کار داری؟تو درست رو بخون.میگم شرکت نمی ذاره برم دانشگاه، رفته از مدیر منابع انسانی اجازه گرفته که اگه من قبول شدم برم سر کلاس.هر چی من میگم نه، اون میگه آره!
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، دیگه داشتم کنار می اومدم که به همین لیسانس بخور و نمیر دانشگاه تهران کفایت کنم، اما این همکار ما باز مثل خوره افتاده به جون ما که نه لیسانس بس نیست، حیف توئه، باید امتحان بدی!حالا من مثل یه خر محترم افتادم تو گل و نمی دونم چه کار کنم؟
دو سال قبل موقع امتحان ارشد، سه ماه تموم کتابای صنایع دستی رو خوندم بعد نظرم عوض شد.دو ماه کتابای مرمت رو خوندم و دوباره نظرم عوض شد، یک ماه هم کتابداری، آخرشم رفتم سر امتحان باستان شناسی.امسال هم که عین گاو نشستم و سه ماه تمام برای پیا نور MBA خوندم و آخرشم به این نتیجه رسیدم که روح منعطف من در جدال با رشته ی خشک و سخت مدیریت شکست کم میاره، حتی سر جلسه ی امتحانم نرفتم!!!
و حال باید بشینم فکر کنم که آیا می ارزه که دو سال از زندگیم رو دوباره به خاطر باستان شناسی به هدر بدم یا نه؟
پی نوشت:
دیروز تو چهار راه ولی عصر از پشت شیشه ی اتوبوس نوشته ی روی بیلبورد سر چهار راه بد جور داغونم کرد:
پندار ما این است که ما زنده ایم و شهدا رفته اند، اما دریغ که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.(شهید آوینی)
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 11:40  توسط آبی بیکران
|
من : فاطمی؟
راننده تاکسی : مستقیم میرم
من : تا کجا؟
راننده : نمی دونم، مستقیم مستقیم
سوار میشم.مستقیم مستقیم میریم تا می رسیم به دو راهی گمنام
من : آقا کدوم وری میری؟
راننده : باز هم مستقیم
من : ولی مستقیم دیواره ها!!
راننده : حالم خوش نیست خانم، می خواستم همین جوری برم و برم.فقط مستقیم
سکوتی کوتاه در حد چند صدم ثانیه
راننده : حالا اون وری کجا میره؟
من : فاطمی!
راننده : بشین می رسونمت......
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 9:27  توسط آبی بیکران
|
ابی و کمال و محسن وایسادن سر کوچه.از این بالا صداهاشون رو نمی شنوم، فقط و فقط دود ممتد سیگار ابی رو می بینم و صورت لاغر و تکیده ی محسن رو.
هوا ناجور سرده و گرگ و میش؛ ابرای سیاه آسمون رو پوشوندن. باد از زیر دامن بلندم سرک می کشه و تا فیها خالدونم یخ می زنه.خدا کنه امشب بارون بیاد، خدا کنه بابا دیر بیاد.روزایی که زود میاد حتماً با جمشید میاد و اون وقت تا بوق سگ می خوان بساط تریاکشون رو روی پشت بوم پهن کنند و .....
ابی و محسن و کمال هنوز سرکوچه وایسادن.
باد سردِ اما حریف داغی تن من نمیشه.یاد دستش می افتم ، لاغر و باریک و استخوانی و پر مو، تنم گز گز می کنه.
مامان داره صدام می کنه، جواب نمیدم حوصله ی حرفای تکراری و غرغر های روزانش رو ندارم:
آخه دختر اگه عاقل و نجیب باشه که نمیره هر روز رو پشت بوم وایسه، کم از بابات کتک می خوری؟ کمته؟ دختر! به خدا زشته، میگن دخترشون هر روز میره پشت بوم لباس پهن می کنه، آخه خیر سرت میری لباس پهن کنی، برو، لااقل دیگه نرو لب بوم، خیره میشی به کوچه که چی؟ هان؟ جواب منو بده!
صدای موتور گازی بابا از سر کوچه میاد.تشتو بر میدارم که برم پایین، رو به روم ایستاده بلند و مصمم.
دستم رو می گیره، گرمی دستش از گرمی دست منم داغ تره.دارم ذوب می شم....
چه حس خوبیه، هوای گرگ و میش، باد سرد، داغی تن، عینک قاب درشت محسن.....
لعنتی!کی اومد؟گردن محسن رو گرفته و داره سرش داد می زنه.پرده ی نازک اشک جلوی چشمام رو گرفته، محسن گریه می کنه و به سینه ی بابا مشت میزنه.
جمشید به خرپشته تکیه داده و به من خیره شده..........
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:54  توسط آبی بیکران
|