تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

حتی اون موقع که تو چشام زل زدی و گفتی به جون ایرن می تونم! تا آخر آذر انجامش میدم؛ باورم نشد.چرا دروغ بگم؟ خب باورم نشد دیگه ،به تو ایمان داشتم اما به این جبر محیطی مسخره ایمان نداشتم.مطمئن بودم که تو از پس این همه سنگ های ریز و درشتی که تو مسیرت می ندازن بر نمیای! اما تو خوب از پسش بر اومدی! امروز 30 آذر.ته ته ته پاییز.....و تو موفق شدی.قولی رو که به من دادی عملی کردی و من الان پیش خودم خجالت می کشم از این که فکر کردم تو در برابر زندگی ضعیفی.و حالا مطمئنم که هر کاری انجام میدی تا خنده رو لبای من باشه و هیچ چیز دیگه ای نباشه.....

می دونم که کاری رو که شروع کردی خوب تموم می کنی، و حتی اگه باز هم اتفاقی بیافته و نشه، می دونم که تو همه ی تلاشت رو برای خندیدن من توی زندگی کردی............

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 13:0  توسط آبی بیکران  | 

17

می خواستم واسه تولدم یه مرثیه دردناک بنویسم اما محسن با نوشته اش کاری کرد که امروز بهترین حس دنیا رو داشته باشم.........

امروز روز خوبی بود.

همکارام به طرز غیر منتظره ای با خریدن یه کیک قرمز ژله ای غافلگیرم کردند...

محسنم که ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 17:20  توسط آبی بیکران  | 

تفاوت

پنج شنبه حال بدی داشتم.حال از دست رفتن تمام زندگی.از دست رفتن تمامی آرزوها.حس پیری مطلق.حس نا امیدی.بد حس و حالی بود.

من با محسن خوبم.خوشبختم اما خوشبختی ام کامل نیست، می توانست چیزهای دیگری مکمل این خوشبختی باشد.

محسن خلاف من فکر می کند.ا با من خوشبخت و راضی است، و تمنای هیچ چیز دیگری را ندارد.حتی تمامی تلاش های شبانه روزیش به خاطر به دست آوردن پول، برای خود پول نیست که به خاطر خنده ی من است.به خاطر این که با پول می شود رفت مسافرت، رفت چین، رفت مکزیک.

به خاطر این که با پول می شود توی یک خونه ی بزرگ زندگی کرد.

با پول می شود کلی کتاب خرید.

حتی با پول می شود یک کتاب فروشی برای خودمان داشته باشیم.

یا به کلاس های موسیقی برویم.

و یا کلاس زبان خصوصی داشته باشیم بدون این که واهمه داشته باشیم که پول هایمان ممکن است تمام شود.

با پول دیگر لازم نیست که صبح ها توی اتوبوس کمپوت شویم و می توانیم هر روز با تاکسی برویم.

حتی می توانیم برای خودمان یک ماشین داشته باشیم .

اصلاً با پول دیگر لازم نیست که من به این کار نفرت انگیز اداری ادامه دهم.

با پول می توانم با کمی درس خواندن به راحتی ارشد باستان شناسی دانشگاه آزاد رو بخونم.و نیازی نیست که از صبح تا شب خر خونی کنم تا جزء شش نفر دانشگاه تهران باشم.

چه خرم من!!!!!با این همه پول میشه رفت دانشگاه منچستر و اون جا باستان شناس خوند اونم چی با کلی گرایشات مختلف که حتی شنیدنشم روحت رو به پرواز درمیاره.

تمامی عصر من به این چرندیات گذشت.احساس کردم در آستانه ی 23 سالگی دیگر به هیچ کدام از آرزوهایم نمی رسم، چون این همه پول را نمی شود از طریق کار کارمندی با ماهی 300 هزار تومان به دست آورد!!!

یک بار از محسن پرسیدم چرا بابات پولدار نیست؟ گفت چون باباش پولدار نبوده. گفتم چرا باباش پولدار نبوده؟ گفت چون پدرش پولدار نبوده!!!!!

بعد توی دست شویی به این فکر کردم که الان ممکن بود که من ایرن نباشم که شوهرش محسنه.

ممکن بود یه دختر نه ساله ی عرب باشم که پدرش به زور به یه مرد چهل ساله شوهرش میده و من مجبور بودم تا آخر عمر کلفتی یه مرد چهل ساله و بچه های کون نشورشو بکنم.

حتی ممکن بود که دختر یه بلوچ توی زاهدان باشم و پدرم من رو به خاطر قاچاق مواد مخدر می فروخت.

ممکن بود همون دختره باشم که خواستگارش اسید ریخت رو صورتش و الان دو تا چشماش رو از دست داده و افسرده شده.

ممکن بود اصلاً همون ایرن باشم ولی دانشگاه قبول نمی شدم و تهران نمی اومدم و تو همون اراک خراب شده، زن یه آدم تنبل اراکی می شدم و بعدشم سه تا بچه پس می نداختم و و با خواهر شوهرام یکی به دو می کردم  و هی مبلمان خونم رو عوض می کردم.

حتی می شد یه بچه ی ایدزی توی افریقا باشم که به ده سال نرسیده از شدت بیماری و گرسنگی می مردم.

و یا ممکن بود بازم ایرن باشم ولی محسن معتاد بود و تنبل و بیکار و یا خیلی متحجر و عقب افتاده.

و من اصلاً به این فکر نکردم که خب احمق جان برعکس همه ی این ها هم ممکنه و می شد که توی هزار تا موقعیت بهتر از این باشم!!!!!!!!!!!!

اما به هر جهت برای خلاصی از نا امیدی مطلق و برگشت به شرایط عادی زندگی مجبور شدم به وحشناک ترین موقعیت ها و مقایسه ی اون با موقعیت فعلی خودم رو بیارم....

به هر حال امروز شنبه است و من صبح بازم با سردرد بیدار شدم و باز هم پشت این میز مسخره نشستم و باز هم کار های مسخره ی هر روزه رو انجام  میدم...نه جام عوض شده و نه پولدار شدم...و نه هیچ اتفاق ناگهانی توی زندگیم افتاده که اگر الان محسن این جمله ی آخر رو بخونه میگه نامرد!پس من چی ام؟ من یه اتفاق بزرگ و خارق العاده ام که هر روز صبح توی زندگی تو تکرار میشم.....

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 15:6  توسط آبی بیکران  | 

و زن قربانی همیشگی تاریخ

به اطرافت می نگری، هیچ یاری رسانی نیست.می دانی که این ها که تو را قربانی می کنند نه از سر دشمنی که از سر اعتقاد و محبت به خدایانشان، تو را به مسلخ می برند و تو می گویی که ای کاش دشمن بودند تا با التماس و تضرع منصرفشان می کردی...

به دور و برت می نگری، پدر و مادرت لبخند می زنند، لبخنی فخر فروشانه که این دختر ماست که قربانی خدایان بزرگ می شود و این بار افتخار قربانی شدن برای خدایان سیری ناپذیر، از آن دخترک پانزده ساله ماست...

و تو....هق هق خشکت در گلو خفه می شود و اشک های مرطوبت گونه های سرخ و داغ دارت را بیش تر می سوزاند، پاهایت سست شده و دیگر تاب رفتن نداری؛ و تو می گویی این چه مرگی است که من، خود باید به پیشواز قدوم نحسش بروم......

           

در میان برف های سرد و یخ زده ی کوه های سر به فلک کشیده ی مرز شیلی پیدا شد.

در هم پیچیده به خود.قربانی شده، زنده به گور شدن به خاطر عقاید خرافی و مذهبی و پوچ یک قوم...

دردی پانصد ساله را با خود کشیدن.آن چنان در هم مچاله شده که تمامی درد و رنج زنده به گوریش را می شود با تمامی وجود حس کرد.بقایای استفراغ روی پیراهنش، استفراغ و تهوع از ترس، ترس از مرگ در گودالی عمیق و سرد و تاریک در میان کوه های سر به فلک کشیده.....

و این تمام زندگی دختر پانزده ساله ی اینکا ست که جسدش بعد از پانصد سال در همان گودال مخوف و پر از برف پیدا شد و اینک با آن تن خسته و خموده در محفظه ای کوچک و شیشه ای نشسته و این بار به  گونه ای دیگر قربانی خواسته های ما می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 9:37  توسط آبی بیکران  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 11:2  توسط آبی بیکران  | 

بازی وبلاگی سفر زمان(وبلاگ یک پزشک)

اگر ماشین زمان داشتم چه می کردم؟

1-به آخرین دقایق حیات زمین و لحظه ی نابودی آن می رفتم .تا شاهد از بین رفتن تمامی آن چه که تا به حال بر روی زمین بوده است، باشم. البته با این حال ممکنه که ماشین زمان هم از بین بره و من هم همین طور...

2- به زمان انسان نئاندرتال، قبل از کشف آتش و روشنایی.این که انسان های نئاندرتال در آن تاریکی وحشیانه و اون محیط فوق العاده بکر و خطرناک در آن غارهای سرد و تاریک چگونه زندگی می کردند؟چگونه فکر می کردند؟ و چگونه با هم ارتباط برقرار می کردند؟

3-به پاریس زمان بالزاک و گوستاو فلوبر و روسیه زمان تولستوی و داستا یوسکی و قصرهای زیبا و کالسکه های مجلل و اشراف زادگان درباری و اعدام شاهان و انقلاب های گوناگون.

4- به زمان مرگ محسن که اگر قبل از مرگ من بود تا جایی که می تونم مانعش بشم تا اول من بمیرم بعد اون.

ممنون از یک پزشک که باعث پروازخیالم شد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 15:9  توسط آبی بیکران  |