پنج شنبه حال بدی داشتم.حال از دست رفتن تمام زندگی.از دست رفتن تمامی آرزوها.حس پیری مطلق.حس نا امیدی.بد حس و حالی بود.
من با محسن خوبم.خوشبختم اما خوشبختی ام کامل نیست، می توانست چیزهای دیگری مکمل این خوشبختی باشد.
محسن خلاف من فکر می کند.ا با من خوشبخت و راضی است، و تمنای هیچ چیز دیگری را ندارد.حتی تمامی تلاش های شبانه روزیش به خاطر به دست آوردن پول، برای خود پول نیست که به خاطر خنده ی من است.به خاطر این که با پول می شود رفت مسافرت، رفت چین، رفت مکزیک.
به خاطر این که با پول می شود توی یک خونه ی بزرگ زندگی کرد.
با پول می شود کلی کتاب خرید.
حتی با پول می شود یک کتاب فروشی برای خودمان داشته باشیم.
یا به کلاس های موسیقی برویم.
و یا کلاس زبان خصوصی داشته باشیم بدون این که واهمه داشته باشیم که پول هایمان ممکن است تمام شود.
با پول دیگر لازم نیست که صبح ها توی اتوبوس کمپوت شویم و می توانیم هر روز با تاکسی برویم.
حتی می توانیم برای خودمان یک ماشین داشته باشیم .
اصلاً با پول دیگر لازم نیست که من به این کار نفرت انگیز اداری ادامه دهم.
با پول می توانم با کمی درس خواندن به راحتی ارشد باستان شناسی دانشگاه آزاد رو بخونم.و نیازی نیست که از صبح تا شب خر خونی کنم تا جزء شش نفر دانشگاه تهران باشم.
چه خرم من!!!!!با این همه پول میشه رفت دانشگاه منچستر و اون جا باستان شناس خوند اونم چی با کلی گرایشات مختلف که حتی شنیدنشم روحت رو به پرواز درمیاره.
تمامی عصر من به این چرندیات گذشت.احساس کردم در آستانه ی 23 سالگی دیگر به هیچ کدام از آرزوهایم نمی رسم، چون این همه پول را نمی شود از طریق کار کارمندی با ماهی 300 هزار تومان به دست آورد!!!
یک بار از محسن پرسیدم چرا بابات پولدار نیست؟ گفت چون باباش پولدار نبوده. گفتم چرا باباش پولدار نبوده؟ گفت چون پدرش پولدار نبوده!!!!!
بعد توی دست شویی به این فکر کردم که الان ممکن بود که من ایرن نباشم که شوهرش محسنه.
ممکن بود یه دختر نه ساله ی عرب باشم که پدرش به زور به یه مرد چهل ساله شوهرش میده و من مجبور بودم تا آخر عمر کلفتی یه مرد چهل ساله و بچه های کون نشورشو بکنم.
حتی ممکن بود که دختر یه بلوچ توی زاهدان باشم و پدرم من رو به خاطر قاچاق مواد مخدر می فروخت.
ممکن بود همون دختره باشم که خواستگارش اسید ریخت رو صورتش و الان دو تا چشماش رو از دست داده و افسرده شده.
ممکن بود اصلاً همون ایرن باشم ولی دانشگاه قبول نمی شدم و تهران نمی اومدم و تو همون اراک خراب شده، زن یه آدم تنبل اراکی می شدم و بعدشم سه تا بچه پس می نداختم و و با خواهر شوهرام یکی به دو می کردم و هی مبلمان خونم رو عوض می کردم.
حتی می شد یه بچه ی ایدزی توی افریقا باشم که به ده سال نرسیده از شدت بیماری و گرسنگی می مردم.
و یا ممکن بود بازم ایرن باشم ولی محسن معتاد بود و تنبل و بیکار و یا خیلی متحجر و عقب افتاده.
و من اصلاً به این فکر نکردم که خب احمق جان برعکس همه ی این ها هم ممکنه و می شد که توی هزار تا موقعیت بهتر از این باشم!!!!!!!!!!!!
اما به هر جهت برای خلاصی از نا امیدی مطلق و برگشت به شرایط عادی زندگی مجبور شدم به وحشناک ترین موقعیت ها و مقایسه ی اون با موقعیت فعلی خودم رو بیارم....
به هر حال امروز شنبه است و من صبح بازم با سردرد بیدار شدم و باز هم پشت این میز مسخره نشستم و باز هم کار های مسخره ی هر روزه رو انجام میدم...نه جام عوض شده و نه پولدار شدم...و نه هیچ اتفاق ناگهانی توی زندگیم افتاده که اگر الان محسن این جمله ی آخر رو بخونه میگه نامرد!پس من چی ام؟ من یه اتفاق بزرگ و خارق العاده ام که هر روز صبح توی زندگی تو تکرار میشم.....