تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

پشت شیشه برف می بارد....

پشت شیشه برف می بارد....شیشه ی سیاه و چرک مرد و گلی با قاب های بد رنگ قهوه ای و کرکره ای که به زور ده سانتی بالا رفته.....

پشت شیشه برف می بارد...من در سطل زباله ی زیر میزم عق می زنم، سطلی با کیسه زباله سبز بد رنگش....

پشت شیشه برف می بارد و تمام من از این سردرد لعنتی بی طاقت شده...

پشت شیشه برف می بارد و گردن نحیف من بی طاقت از تحمل این بار سنگین درد گران سرم.....

پشت شیشه برف می بارد و من از میگرن بدم می آید.....

پشت شیشه برف می بارد و این میگرن لعنتی هم در سر من......

پشت شیشه برف می بارد و من به فکر آخر هفته و زمین های یخ زده و اسباب کشی....

پشت شیشه برف می بارد و من به فکر این زندگی نکبتی.......

پشت شیشه برف می بارد و همکاران کوته بین من در فکر خرید زمین های اطراف تهران.......

پشت شیشه برف می بارد و من در فکر فروش سکه های پنهان شده در سبد خواربار برای حل مشکل اجاره آخر ماه.......

پشت شیشه برف می بارد و این بار واقعاً دستی در دلم دانه ی اندوه می کارد......

پشت شیشه برف می بارد و چشمان اشک آلود من از دیدن این همه پر سفید اشک بارتر.......

پشت شیشه برف می بارد و من به یاد زمستان های سخت شهرم و بدبختی های مادرم........

پشت شیشه برف می بارد و تمام آرزوی من یک پتو و یک بخاری.......

پشت شیشه برف می بارد و من و تصورم از تاریکی گرم و مهربان زیر پتو.....

پشت شیشه برف می بارد و من در فکر خوابیدن و خوابیدن و خوابیدن......

پشت شیشه برف می بارد و من، عاجز از نشستن پشت این میز لعنتی...عاجز!!!!!

پشت شیشه برف می بارد......................برف............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 15:57  توسط آبی بیکران  | 

نمی دونم چرا تصمیم گرفتم راجع به خودکشی بنویسم.مسئله ای که خیلی از اوقات تمامی ذهنم رو مشغول می کنه و من هنوز به درک درستی از این انتخاب جسورانه نرسیدم.به نظر خیلی ها خودکشی یک انتخاب جسورانه نیست، که به خاطر ترس از رویارو شدن با زندگی است که فرد تصمیم به خودکشی می گیرد. ولی من این گونه فکر نمی کنم . خودکشی، همچون اخلاق، هم شخصی است هم زیبایی­شناسانه: داوری درباره­ی درستی یا نادرستی آن بیهوده است.

به نظر من پریدن از یک ساختمان 20 طبقه و یا خوابیدن در اتاقی که اندک اندک با فشار گاز مسموم می شود و یا گذاشتن هفت تیر بر روی شقیقه و شلیک کردن و یا خود را از بالای پل در رودخانه ی پر خروش انداختن، هیچ کدام ترس و بزدلی محسوب نمی شود.بلکه یک اقدام جسورانه است.به راستی کدام یک از ما جرات انجام چنین کارهایی را داریم؟با خود صادق باشیم.شاید شما بگویید که انجام این کار ها شجاعت که نه، حماقت است اما آیا به راستی حماقت باعث این همه بی پروایی می شود؟

همیشه وقتی لبه ی بلندی می ایستم و یا از بالکن یک ساختمان بلند به پایین نگاه می کنم ناخود آگاه به یاد تمامی افرادی می افتم که بدبن صورت به زندگی خود خاتمه دادند.به این که در هنگام سقوط از این همه بلندی به چی فکر می کردند و یا اصلاً ممکن است که پشیمان شده باشند؟و یا این که ممکن است با چشم های بسته و خیال آسوده مرگ را به گونه ای دردناک تجربه کرده باشند؟

 به هر حال انسانی که خودکشی می کند حرف­اش این است: این زندگی شایسته­ی من نیست، یا این که من شایسته­ی این زندگی نیستم. به قول سرجی اسنین شاعر روس که خود را از لوله های آب گرم منزلش حلق آویز کرد:

دنیای عزیز! دارم ترکت می کنم، چون حوصله ام سر رفته!!!

و شاید خودکشی یک احساس آنی است که اگر همان موقع عملی نشود شاید دیگر تا پایان عمر فرد عملی نشود؛ و اگر فرد همان موقع به ندای درونی اش پاسخ دهد آن وقت است که می گوییم طرف خودکشی کرد...

خودکشی پاسخی چاره ­ناپذیر به پرسشی چاره­ناپذیر است، واکنشی افراطی به وضعیتی به همان شدت افراطی. مهم نیست که من خود در ایجاد آن وضعیت سهمی داشته­ام یا نه، مهم این است که من جسارت دست یازیدن به خودکشی را دارم.

حسین پناهی خودکشی را در شعرش به خوبی تعریف کرده:

هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت می آید

هنوز هم اودکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده

و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند

یکی می آید به زور

یکی می رود به انتخاب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 11:34  توسط آبی بیکران  | 

رقص سایه ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 11:31  توسط آبی بیکران  |