تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

 

این روزهایم پر از سر درد است.سردرد و تهوع.سردرد و سردرد و سردرد.....شب می خوابم با  سردرد و صبح بلند می شوم با سردرد.غذا می خورم با سردرد و کتاب می خوانم با سردرد.بستنی می خورم با سردرد و در هوای سرد بارانی قدم می زنم با سردرد.کار می کنم با سردرد و کار نمی کنم با سردرد.....

گاهی اوقات می نشینم و خیره می شوم به سردردم، سعی می کنم با هم منطقی صحبت کنیم و به نتیجه ای برسیم.اما لعنتی کله خر است و گوشش به این حرف ها بدهکار نیست؛ من هم که توان قانع کردنش را ندارم ، می گذارمش به حال خودش تا سوار بر چوب بلند دسته دارش در فضای لا یتناهی سرم جولان دهد و بکوبد به در و دیوار تا شاید این پوسته ی سخت لعنتی تکانی بخورد و بعد....بوم.....بترکد.

گاهی اوقات شیطنتش بیش تر می شود و سعی می کند بلغزد توی گردنم، آن وقت است که می خواهم سرم را بگذارم روی میز سرد و یک نفر با تبر تیز و سردترش، گردنم را بزند.

گاهی اوقات هم هجوم می آورد به چشم هایم و آن وقت است که دلم می خواهد همه جا سیاهی باشد.

گاهی اوقات هم که البته کم پیش می آید، آرام می شود و یا شاید هم دچار افسردگی مزمن، می رود کناری و کز می کند و هیچ نمی گوید.....

حس می کنم که باید با این مهمان ناخوانده کنار بیایم....توان جنگ ندارم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 10:14  توسط آبی بیکران  | 

کنار درب بسته ی بانک ملی ایستادم.در شلوغی ترین قسمت خیابان.روبروی کیوسک آبیٍ رنگ و

رو رفته ی بلیت فروشی.

به گذر آدم ها خیره شدم و منتظرم.منتظرم تا باز با پالتوی مشکی و شال سفیدت در میان هیاهوی شلوغ آدم ها از راه برسی و با خنده ای به وسعت فضای میان دست های خالی ات که با تمام من پر می شود به طرفم بیایی.نیم ساعتی است کنار خیابان منتظرم و تو هنوز نیامدی.تمامی فکر های سیاه و بد عالم توی سرم می پلکند، این که جواب نامه ی سوء پیشینه چه می شود؟و با آن گذشته ی تلخ و کذایی تو آیا این ها به این سادگی رضایت می دهند که تو کاری برای خودت داشته باشی؟همه ی این ها فردا معلوم می شود، و من با گونه های سرخ و داغی که هیچ قرابتی با باد شلاقی سرد ندارند به این فکر می کنم که اگر نشود؟اگر جواب درستی ندهند، تو چه می کنی؟

و من به این فکر می کنم که چه قدر زندگی در این مملکت سخت است.سخت به معنای واقعی!!!!!اصلاً فکر می کنم سخت یعنی چه؟این همه دوندگی، این همه التهاب، این همه استرس، این همه نا امیدی و دوباره امید و باز نا امیدی، این همه به در بسته رسیدن یعنی سخت؟

رو به روی من کنار پله های بانک ملی دو پیرمرد ایستاده اند و بروشورهای تبلیغاتی دانشگاه پیام نور را به دست مردم می دهند.یکی از آن ها کوتاه قد و سیاه چرده  و با ریشی سفید و بلند است.با لباس هایی پاره و مندرس.طوری به من خیره شده که می خواهم بروم و از دستش بگیرم، اما پشیمان می شوم، حساب می کنم می بینم که فقط سه تای دیگر مانده تا دست هایش خالی شود. به خود می گویم آخری را می گیرم تا کارش تمام شود و برگردد خانه!

حواسم پرت آن یکی می شود.کمی جوان تر و رو به راه تر است و حدود 50 برگی در دستانش است.هیچ کس متوجه شان نیست.به مردمی خیره می شوم که حتی حوصله ی گرفتن یک برگه از دو پیرمرد خسته ی گوشه ی خیابان را ندارند، به مردمی که حتی ممکن است این پیرمرد ها را نبینند.

یاد خودم می افتم، میدان انقلاب کارت پخش می کردم هر سری 1500 تومان و من فقط چند روز دوام آوردم.

به پیرمردهایی فکر می کنم که الان موقع استراحت و تفریح و گپ زدن های در پارک شان است اما در این روز سرد و گرفته باید کنار خیابان بایستند.حواسم پی این فکر هاست که می بینم فقط یک برگ مانده، راه می افتم که از دستش بگیرم می بینم می رود و از گوشه ی کیوسک چندتایی بروشور درمی آورد.زهر خندی می زنم به این زندگی لامصب که در آن سخت یعنی .....

پیش خودم فکر می کنم که تو و محسن با تمامی شرایط پیش رویتان مسلماً از این دو پیرمرد خسته و تکیده خوشبخت ترید.مسلماً از مردمی که در حلبی آباد های اطراف تهران زندگی می کنند هم خوشبخت ترید.

نمی دانم چرا از کشف این خوشبختی نسبی گریه ام می گیرد.محسن از آن طرف خیابان پیداست.برایش دست تکان می دهم به عادت دیرینه، برایم دست تکان می دهد و می آید به سمتم با لبخندی به وسعت......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 14:48  توسط آبی بیکران  | 

 

لباس ها را پهن می کنم و

 گوش می سپارم

 به چک چک قطرات آب بر روی دمپایی یخ زده ام

به خیسی ملافه ها دست می سایم...و

سرمای بکر تمام تنم را می میراند

باد می آید و

         در نبردی مضحک با گیره های سبز تن به شکست می دهد

باد می آید

    و ملافه ها خسته از این همه رقصیدن

باد می آید و

باد می آید و

من

میان این همه سفیدی مدفون می شوم.....

پی نوشت:من هیچ ادعایی در شعر گفتن و یا نوشتن متن ادبی ندارم، فقط دارم تمرین می کنم، همین ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 13:50  توسط آبی بیکران  |