
این روزها فرصت بیش تری داشتم برای کتاب خواندن و به اوج دوباره رفتن.دیروز هم سه کتاب جدید خریدم.ماهیت کتاب خریدن با کتاب امانت گرفتن، زمین تا آسمون فرق می کنه؛ وقتی کتاب امانت می گیری و یک کتابخونه ی پر و پیمون مثل کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران دم دست داری و عطش کتاب خوندنت هم روز به روز بیش تر میشه، فقط می خوای تند تند کتاب بخونی و بری کتاب دیگه ای امانت بگیری. این جوری میشه که شاید بعضی کتاب ها رو خوب و دقیق نخونی و یا خوب در ذهنت ثبت نشه و مثلاً وقتی بعد از هفت هشت سال میشینی و فکر می کنی، می بینی، ای وای چرا اسم فلان قهرمان تو فلان کتاب یادم نمیاد؟و یا چرا روند اتفاقات در میانه ی کتابی که دوم راهنمایی خوندم(مثلاً بابا گوریوی بالزاک) یادم نیست؟شاید این فراموشی طبیعی باشد اما دلگیر می شوم از این که خطی و لحظه ای از آن اشتیاق خواندن کتاب های چند سال قبل از یادم برود.برای من در دنیای کوچکم لذتی بالاتر از خواندن کتاب نیست و از این واقعیت که قهرمان هایی که دورانی از زندگی ام را با آن ها سپری کرده ام به فراموشی سپرده شوند و در ناخود آگاه وجودم گرد و خاک گذشت سالیان بر آن ها بنشیند؛ سخت پریشانم....اما گویی چاره ای نیست چرا که حتی فرصت دوباره خوانی هم نیست، آن قدر کتاب نخوانده هست که دیگر به مرور خوانده های پیشین نمی رسم.
اول ها دفترچه ای داشتم که هر کتابی که می خواندم در آن ثبت می کردم اما بعد ها آن قدر تند و تند کتاب می خواندم که دیگر وقت یادداشتشان را نداشتم، حالا آمار تمام کتاب های خوانده شده ام از دست رفته....
هنوز هم کتاب فروشی شغل اول و آخری است که آرزویش را دارم و هنوز هم دوست دارم اتاقی داشته باشم که از سقف تا کف آن پر از کتاب باشد.از آن اتاق های عتیقه ی قرن نوزدهمی که حتی داخل درب ورودیش هم کتاب می گذاشتند.
به هر حال دیروز طبق عادت مالوف رفته بودم کتاب فروشی نیک، کوچک اما دنج با فروشنده هایی مودب و باسواد.وقتی کتاب های مورد نظرم را بر می داشتم پر از ذوق کودکانه ای شدم که هیچ جا یافت نمی شود.روزی که با کتاب خریدن و کتاب خواندن بگذرد برای من روز خوبی است، روزی که شادی گمی در ته وجودم فوران می کند و من سرخوش و رها از تمامی مشکلات دور و برم غرق می شوم در دنیای پیش رویم....
پی نوشت:دیشب هنگام خواب محسن گفت ایرن برای سال 88 یه اسم گذاشتم؛ گفتم چی؟گفت سال پرواز.دلم یهو هری ریخت، گفتم چرا پرواز؟گفت چون می خوام به همه ی آرزوهامون برسیم و خوش باشیم.گفتم اسم قشنگیه؛ اما نگفتم که از شنیدن نام پرواز چرا یاد مرگ افتادم؟آرزوی من برای سال بعد اینه که تموم کسایی که دوستشون دارم سالم باشند و اتفاقی براشون نیافته. مهم نیست که نتونم برم مکزیک و یا افریقای جنوبی و یا هند و یا چین و یا هر جای دیگه ای که آرزوی دیدنش رو دارم، مهم نیست که پولدار بشیم یا نه، مهم نیست که من باز باید مجبور بشم بیام سر این کار مزخرف یا نه، مهم اینه که من و محسن باز هم کنار هم دیگه باشیم و این حس خوب و بی نظیر رو نسبت به هم داشته باشیم.....فقط همین مهمه، بدون شعار و اغراق و هر چیز مفت دیگه ای...فقط دوست دارم که کنار هم دیگه باشیم بدون بیماری و اتفاق ناگوار.....

