تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

تردمیل!

ثانیه ها به کندی از مقابلم عبور می کنند و عدد نشان دهنده ی کالری با سماجتی خستگی ناپذیر میل به بالارفتن ندارد.دانه های عرق در میان موهای نسبتاً کوتاهم جوی های باریکی درست کرده اند که تا روی شانه هایم امتداد می یابد.ضربان قلبم را می شنوم و ساق پاهایم از خستگی و گرما گزگز می کند.

می دوم و به عبور کند ثانیه ها نگاه می کنم، به آهنگ طنین انداخته در ذهنم گوش می سپارم و غرق می شوم.می دوم، اما انگار نمی دوم.گویی پرواز کرده ام تا آن سوی دنیا.معلق، بدون مکان و حتی احساس گذر زمان.غرق در اوهام......

می دوم و دیگر قدم 64/1 نیست...

می دوم و دیگر زبان انگلیسی من خوب است...

 می دوم و بر سکوی قهرمانی المپیک ایستاده ام...

می دوم و فلوت می زنم...

 می دوم و شعر می گویم...

 می دوم و از تمام دنیای کوچک اطرافم به یک باره کنده می شوم......می دوم و دیگر عبور ثانیه ها کند نیست؛ آن قدر که به چشم برهم زدنی 45 دقیقه ی روزانه ام به اتمام رسیده و باید دست از دویدن بکشم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 13:56  توسط آبی بیکران  | 

 

پشت میز کارم نشستم و از پنجره دارم نگاه می کنم، به بارون، به آدما که تند راه می روند، به شیشه ی بخار گرفته ی ماشینا، به درختا که خیس و زیبا شدند.فکر می کنم که ای کاش الان تو خونه بودم، توی رختخواب سرد و خنک.کنار پنجره ی نیمه باز، زیر پتو.هم نشینی هوای سرد و قطرات بارون با گرمای مهربون و مردانه ی پتو، آی می چسبه!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 10:16  توسط آبی بیکران  | 

چرا من آدم حال نیستم؟چرا همش در فکر آینده ام؟چرا به من یاد نداده اند که غصه ی آینده رو نخور!!!خودش میاد و می بینی که هیچ گهی نیست، یه پخی تو مایه های همین زمان در حال گذرت.چرا از اول تعطیلات عید به فکر این بودم که بالاخره تموم میشه و باید برم سرکار...درست عینهو بچه های مدرسه ای که از درس و کتاب متنفرند...چرا هنر لذت بردن از همینی که هستم رو ندارم...یعنی یاد نگرفتم...از وقتی یادمه همیشه غصه ی آینده رو داشتیم و این که چی میشه...یه وقتی بود تو زندگیمون که می گفتم بدتر از این ممکن نیست، حتماً می ریم گوشه ی خیابون و می میریم.....فقر مطلق رو من با تموم گوشت و پوستم تجربه کردم.....از نظر ذهن بچه ای چون من زندگی کثافت محض بود و رنج بودن......اما بعد یهو معجزه شد؛ درست عین این فیلما، بابا رفت سر کار و زندگی هر روز بهتر از روز قبل می شد.......من باز هم از این معجزه ها می خوام، دلم یه اتفاق خوب می خواد،یه اتفاق به تمام معنا خوب.......

حالا روز اول کاریه....درست مثل سابق...انگار نه انگار تعطیلاتی بوده و استراحتی، از همون ساعت اول که پشت این میز نکبتی نشستم تموم خستگی 366 روز سال قبل آوار شد روم....حالا باز هم خسته ام...حتی بلد نیستم که خودم رو با کار مزخرفم وفق بدم....اگر لذت نمی برم، حداقل متنفر هم نباشم و این قدرخودم رو اذیت نکنم....اما بلد نیستم...سردردم هم که دوباره ول کن نیست و این روز کسالت بار هم که به انتها نمی رسه....غافل از این که همین روزهای تکراری و بی حادثه و کسالت بار که گویی گرد مرگ بر خود دارند، روزی می شوند تنها آرزوی پیرزنی که از فرط پیری و فرسودگی فرقی با خود مرگ ندارد.ای کاش از زمان مرگ خود خبر داشتیم!به نظرم راحت تر زندگی می کردیم، بدون این مشکل تفکر دایم به مرگ......چرا؟

مریم ترین می گوید که این جور فکر ها با قرص خوب می شود!من اما می گویم: نه!...شاید هم نمی دانم.مگر قرص می تواند نگرشت را به زندگی عوض کند؟و یا باعث شود تو با همه ی نداشته هایت هم خوش باشی؟

به نظرم افسردگی است..........این که حتی زمان سال تحویل و بوسیدن خانواده ات و حتی با داشتن لبخندی گشاده بر صورت، ته دل داری به مرگ فکر می کنی؛ به این که روزی تمامی این خنده ها، چهره های سفید و تپل، صورت های لاغر و تکیده و سبزه، قدهای بلند و متوسط، موهای سفید و یا رنگ شده، قهقهه های سرخوشانه، سبزه ها و گلهای سنبل بنفش تر و تازه، زیر خاک می پوسند و خاکستری و خاکستری و خاکستری می شوند....آن قدر که کم کمک محو می شوند، مثل عکس های سیاه و سفید قدیمی که زرد می شوند و بعد از سالیان سال که نگاهشان می کنی دیگر نمی توانی چهره ها را تشخیص دهی....

شاید تنها نکته مثبت امروز، خواندن کتاب آفریقایی بود که این همه ملال سر کار را برایم اندکی قابل تحمل کرد، این کتاب شاهکاریست پر از توصیفات بکر و خاطره انگیز از آفریقا، اثر ژان ماری گوستاو لوکلزیو و ترجمه ی آزیتا همپارتیان، که البته به نظر من خیلی بهتر و روان تر می شد این کتاب را ترجمه کرد اما متن و توصیفاتش آن قدر جذاب هست، که حتی با این ترجمه ی نه چندان خوب هم نمی توانی آن را زمین بگذاری. 

قسمتی از متن کتاب"تماس دایمی با درد و رنج خسته اش می کند:تمام این تن های سوزان در تب، این شکم های آماسیده ی سرطانی، این پاهای جویده شده از زخم ها، این چهره هاس خورده شده از جذام یا از سفلیس، این زنان پاره شده از زایمان های سخت، این کودکان پیر شده از کمبودها، پوست خاکستریشان مثل یک کاغذ کهنه، موهای به رنگ زنگ زدگی شان، چشم گشاده شان در نزدیک شدن مرگ.مدت ها برایم از فجایعی می گوید که می بایست هر روز با آن ها رو در رو شود، پیرزنی که در اثر کم کاری کلیه دچار جنون شده و یا زن جوانی که باید عضوی از بدنش را به علت قانقاریا قطع کند، مجاورت جسمانی با این سرزمین، حسی که تنها در تماس با بشریت در واقعیت کامل دردمندش به وجود می آید، بوی پوست، عرق، خون، درد، امید..... "

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 15:37  توسط آبی بیکران  |