
می خواستم محسن تا آخر دنیا برونه و بوی سیگار مریم روی تموم تنم بشینه...
می خواستم طعم گس دلستر ته حلقم ته نشین بشه و خیابونای تاریک و بی انتهای شب به هیچ دیواری و هیچ خونه ای نرسه...
می خواستم باد از پنجره ی کوچک ماشین بیاد و تموم ذرات تنم رو با خودش ببره.
می خواستم در باد بوزم، در باد گم شوم......باد شوم و پرواز کنم....
می خواستم تا خود صبح، معلق و بی انتها، تو خیابونا می رفتیم و باد ما را با خود می برد.....
+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 10:30  توسط آبی بیکران
|

۵ ساله بودم که با مادرم رفتیم کانون پرورش فکری برای ثبت نام.قبول نمی کردند.مسئول آن موقع کانون، آقای عارفی، با آن عینک ته استکانی و موهای جوگندمی اش کنار من نشست و با مهربان ترین لحن ممکن گفت:خوندن بلدی که میخوای بیای؟گفتم:آره.هم خوندن بلدم هم نوشتن.لبخندی زد و رو به مادرم گفت باشه، می نویسمش.اولین کتابی که امانت گرفتم اسمش بود"قصه ی ساس و عنکبوت" با یه عکس روی جلد رنگی براق خوشگل.اون قدر توجهم به عکس کارتونی ساس و عنکبوته جلب شد که همون رو برداشتم.خونه که رسیدم دیدم لای جلدش هیچی نیست.حتی دریغ از یک صفحه.۲ساعت نشستم و گریه کردم.بعد اون خاطره ی به شدت تلخ، کانون و مربی های فرشته گونه اش شدند همراه همیشگی دوران کودکی و نوجوانی من! قبل و بعد مدرسه فقط می رفتم اون جا. کانون با اون همه کتاب و کلاس های نقاشی و رنگ آمیزی و سفالگری و اون تئاتر های عروسکی موزون و آهنگینش، بهترین مکان بود برای شکوفا شدن خلاقیت من.هنوز هم ذهنم بعضی اوقات پر می کشه و میره به اون سالن چند ضلعی آفتاب گیر با صندلی های آبی و صورتی و کتابدارهای مهربون و قفسه های باز کتاب.اون همه بچه و صندلی بازی های عصرهای تابستانی.
چند روز قبل بود که تو قفسه ی کتاب هام چشمم خورد به یکی از کتاب هایی که از کانون خریده بودم."من و خارپشت و عروسکم"
کتاب قصه ی دختری است که با مادرش در فقر مطلق زندگی می کنند.کتابی که اصلا شاید یه بچه ی دبستانی نفهمدش و حتی اگه بفهمه باعث ایجاد یه غم بزرگ تو دل کوچیکش بشه.کتابی که نمی دونم چه گونه از فیلتر وزارت ارشاد رد شده تا برای گروه سنی بچه های مقطع ابتدایی چاپ بشه.قصه ای به شدت تلخ با یک پایان غم انگیز.من این کتاب رو 190 تومان خریدم و هنوز هم دارمش و حداقل سالی دو یا سه بار می خونمش و با خوندنش تمومی خاطرات بچگی و کانون رو برای هزارمین بار مرور می کنم.
قسمتی از متن کتاب:
"امروز مثل همیشه خار پشت و عروسکم را توی نایلون لای کتاب هایم می گذارم و به مدرسه می برم. یک روز کتاب هایم را توی بقچه به مدرسه بردم و همه به من خندیدند.خانم معلم دارد دیکته می گوید. صدای گریه ی عروسکم را ازتوی نایلون می شنوم. می روم زیر میز و نایلون را باز می کنم.می بینم خارهای خارپشت توی لپش فرو رفته.جای خارپشت را عوض می کنم. می خواهم بالا بیایم که خانم معلم گردنم را می چسبد و می کشدم بیرون.مثل همیشه بچه ها به من می گویند: خفت، تنبل!توی خانه متوجه می شوم که خارپشت و عروسکم هم به من گفته اند خفت تنبل!هر دو را با نخ لحافدوزی از دستگیره دار می زنم.ولی آن ها مثل همیشه زنده می مانند."
« .. تازگیها یک اسب از توی کوچه پیدا کرده ام. امروز صبح اسبم جیب روپوشم را خورد. سه رج از دامن بافتنی خانم معلممان را هم شکافت و خورد. خانم هم مرا کتک زد.
خاک بر سر بیشعور!
این اسب خرم را می گویم! دیروز به او گفتم: «غذای تو یونجه است.»
گفت: «یونجه چه رنگی است؟»
گفتم: «سبز است.»
حالا هر چیز سبزی را می بیند، می خورد. »
"نصفه های شب صدای خش خش میشنوم ..یواشکی نگاه میکنم میبینم خارپشتم ورق دفتر نقاشی اش را به دیوار چسبانده و دارد از نردبام بالا میرود .میگویم ...بگیر بخواب میگوید : دستم را دراز کردم ماه را بگیرم ،نرسید .میخواهم از نردبام بالا بروم .میبینید چقدر احمق است ؟اسمان حداقل چهل متر از زمین فاصله دارد ..."
"برگهای زرد روی زمین پارک جولان می دهند. تماشای زرد شدن و از شاخه جدا شدن برگهای سبز برایم عادی شده است. دلم پر درد است. روی نیمکتی دراز می کشم و کالسکه را زیر نیمکت هل می دهم. توی آسمان یک تکه ابر چند رنگ کرکی است. یه یاد بلوز بافتنی ابری ام می افتم و یاد دستهای مادرم و انگشتهای زردش.باد می آید. برگها رویم را می پوشانند. انگار مرده ام. شب که نگهبانها همه را از پارک بیرون می کنند، متوجه من نمی شوند و من زیر برگها مدفون می شم. »
+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 13:46  توسط آبی بیکران
|

هوای اتوبوس دم کرده و سنگین است.کنار پنجره نیستم و محروم از نوازش نسیم مهربان عصرگاهی.
پشتی صندلی بیش از اندازه بلند است و تکیه گاه خوبی برای گردن کوتاه و نحیف من نیست.ونگ ونگ بچه ی لوس روبه رویم چون انفجارهای ممتد میدان جنگ در سرم می پیچد.به انگشتان از ریخت افتاده ی پاهای خانم ایستاده در کنارم خیره می شوم، بوی عرق بغلی ام را استشمام می کنم و چشمانم را بر روی آن همه هیاهو می بندم.
پیاده که می شوم باد سرد عرق پشتم را خشک می کند و لرزی خنک بر تنم می نشیند.از میوه فروش بدعنق سر خیابان یک کیلو ریواس می خرم و به راه می افتم سمت خانه.قدم هایم کرخت و بی احساسند.به این فکر می کنم که امروز توان دویدن در من نیست حتی 10 دقیقه!به یخچالی که باید تمیز شود تا قبل از آمدن مهمان ها، و به این که چه قدر گرسنه ام به خاطر این رژیم کذایی لعنتی!
از خیابان رد می شوم و متلک چند جوان بیکار را نشنیده می گیرم.محسن در حال رفتن است.جلسه ای مهم!نقش زمین می شوم تا اندکی درد کتف هایم آرام گیرد، دردی مرموز که قطعا در آینده تبدیل به آرتروز خواهد شد. از بس که روزی 8 ساعت بیهوده وقتم را در این دنیای مجازی تلف می کنم تا گذر موذیانه و کند عقربه های ساعت دیواری اتاق کارم را نبینم.
دراز به دراز روبه روی تلویزیون، شبکه ها را زیر و رو می کنم از یک تا پنجاه و دوباره از پنجاه تا یک. اما من ذهنم در پی چیست؟و چرا این گره لعنتی لامصب در عمق گلوی من باز نمی شود؟و سرچشمه این همه بیهودگی کجاست؟و چرا در امتداد این زمان طولانی هم چون فاحشگانی سرخورده و بی مشتری در خیابانی خیس و تاریک، آهسته آهسته تجزیه می شوم؟
از پنجره رو به کوچه آویزان می شوم، ریواس ها را آرام آرام و یکی و یکی با حرص و نمک زیاد گاز می زنم و به دیوار احمقانه بلند خانه ی همسایه خیره می شوم.دیگر شب شده و روز در عین بیهودگی تمام!
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:46  توسط آبی بیکران
|
سه خواهر میان سال و زشت!زشت و شاید هم اندکی عجیب الخلقه!بدعنق و بدون طرح لبخند بر صورت های چروکیده ی خشکشان.به شدت مذهبی و به غایت تنها.با اصرار بر سرکوبی تمامی امیال و غریزه های طبیعی شان... هر یک از سه خواهر برخلاف ظاهر زشتشان یک خصیصه خوب دارند، یکی دستانی ظریف، دیگری پایین تنه ای زیبا و آخری هم موهایی بلند و افسانه ای.
سه خواهری که از شدت تعصب مانند دیواری به ظاهر سترگ هستند که هیچ غریبه ای و هیچ فکر گناهی توان رخنه به آن را ندارد.اما چگونه این سه خواهر به این سرعت و در روند داستان سقوط می کنند؟در عرض چند ماه دخترکانی می شوند اسیر در تب سوزان عشق، با عطش سیری ناپذیرشان به گرمای آتشین هم خوابگی...
و چگونه در محراب کلیسایی متروک(زمانی که مقدس ترین مکان در قلبشان شمرده می شد)با لذتی وحشیانه، تن خود را به بی بند و بارترین مرد شهر عرضه می کنند؟
و چگونه زنانی می شوند در خانه ای مشترک که حتی عشق و همسر خواهر بزرگ را با توافقی ضمنی و نا محسوس میان خود تقسیم می کنند بدون این که حتی در رفتارشان نسبت به یک دیگر خللی ایجاد شود؟
روند سقوط این سه خواهر و روان کاوی شخصیت های کتاب "تقسیم" آن قدر هنرمندانه و بدون اغراق و آرام صورت می پذیرد که بی شک باید "پیرو کیارا" نویسنده ی ایتالیایی داستان را روان شناسی ماهر بدانیم!
داستان با آشنایی سه خواهر در شهری متروک و مرزی با مردی بایگان و مرموز شروع می گردد، با بازی ها و فراز و نشیب های روحی شخصیت ها ادامه می یابد و با مرگ مضحک عشق مشترکشان در اثر افراط بیش از حد در رابطه ی جنسی، پایان می یابد.مرگی که بر اثر شوخی و یا سوء تفاهم پزشک، او را به اسطوره ی فاشیسم و قهرمانی ملی و میهنی بدل می کند.
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 16:42  توسط آبی بیکران
|