تبليغاتX
بادهای بنفش تیره

بادهای بنفش تیره

برويم اي يار، اي يگانه‌ي من!

دست مرا بگير!
سخن من نه از درد ايشان بود،

خود از دردي بود
 

 

 

که ايشان‌اند!
 

اينان دردند و بود ِ خود را

نيازمند جراحات به‌چرک‌اندرنشسته‌اند.

 

و چنين است

که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کين‌ات استوارتر مي‌بندند. 

برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
برويم و، دريغا! به هم‌پایی ِ اين نوميدي ِ خوف‌انگيز
به هم‌پایی ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر مي‌شويم

حقيقت ايشان را آشکاره‌تر
 

 

 

در مي‌يابيم!
 

                                                       (آیدا در آینه-احمد شاملو)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 11:22  توسط آبی بیکران  | 

 

مثل تمام زنان فیلم های سینمایی دوران کودکیش

در عصرگاهی ابری و کش دار

عمیق ترین سیگار زندگیش را دود کرد...

بنفش ترین روسری اش را بر سر گذاشت

و با قرمز ترین رژلبش

بر منحنی ترین آینه ی اتاق خواب

با خوش ترین خط

نوشت:

من رفتم،

تا با سیاه ترین چمدانم

در میان زردترین برگ های پاییز گم شوم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 8:32  توسط آبی بیکران  | 

بازنده!

دیشب گریه کردم، وقتی تو فیلم انتخاباتی موسوی، مرده بچه بغل اومد توی اتوبوس موسوی و گفت: من کارگرم و از کار اخراج شدم و به خاطر نون این بچه هام حاضرم هر کاری بکنم...موسوی رو قسم می داد که اگه اومدی فقط یه فکری برای حل بیکاری مردم بکن....

دلم سوخت به حال خودمون، به حال تمامی مردم فقیر کشورم.احساس کردم وطن خاک نیست، نقشه ی جغرافیایی نیست، اسم نیست.وطن یعنی تموم این مردم کارگر و زحمتکش که حتی نون شب هم ندارند.وطن یعنی تموم مادرایی که با کمر تا شده از هزار درد تلمبار شده، خونه ی مردم کار می کنند و هزار تا بی حرمتی می بینند و به خاطر پول ناچیز سر ماه، خم به ابرو نمی آورند.وطن یعنی تموم پدرای بی سواد و یا کم سوادی که فقط می تونن کارگر باشند  توی مناطق بد آب و هوا، دور از زن و بچه....تا سر ماه با حقوق ناچیزشون چند سر عائله رو خرج بدند.وطن یعنی تموم بچه هایی که با کفش پاره و بدون کیف و کتاب می رند مدرسه....پسرایی که به خاطر خرج خانواده ترک تحصیل می کنند.وطن یعنی تموم بچه هایی که لخت و عور تو سرمای گزنده ی زمستون گوشه ی جاده ها بنزین و موز می فروشند...وطن یعنی تموم دخترایی که به خاطر فقر پدر به فروش میرند.....دلم رفت.....دلم برای تموم انسان های زحمتکش و گرسنه ی شرافتمند وطنم، ریخت!

وقتی تعریف وطن برات بشه این چیزایی که گفتم، تنها کاری که از دستت بر می آد این که بشینی و اشک بریزی و ماتم بگیری....و به جای این که به حرف های صد تا یه غاز کاندید انتخاباتی گوش بسپری بری تو فکر مردمی که هر دفعه با کلی امید و آرزو برای بهتر شدن وضعیت اقتصادیشون رای می دهند و هر بار هم وضع اسفناک تر از گذشته....و همون نامزدی که دم از تغییر وضع اشتغال و بزرگ کردن سفره ی مردم می زد، یادش میره که وطنش یعنی چی؟یعنی کی؟

و البته شاید، گاهی ببینی که رییس جمهورت رفته دیدار همون مردم فقیر و کارگر و بیکاری که وسعت فقر و بدبختیشون حتی توی صفحه ی کوچک تلویزیون هم باز بزرگ جلوه می کنه..... تا جار بزنه آهای ملت ایران!ببینید فلاکت و نداری سیاه مردمی رو که آب ندارند، گاز ندارند، مدرسه ندارند، توی کپر زندگی می کنند، 90درصدشون معتادند، سواد ندارند، فرهنگ ندارند، هر کدومشون سه چهار تا بچه پس انداختن....ولی من ناجی ام.....من به دیدن تموم این آدمای بدبخت و فلاکت بار اومدم حتی اگه نتونم نجاتشون بدم.....

می بینی بازی زندگی رو.....می بینی بازی آدم های وقیح رو....می بینی بازنده ی این بازی بدون پایان رو.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 15:21  توسط آبی بیکران  | 

زنگبار یا دلیل آخر

"زنگبار یا دلیل آخر" داستان برخورد پنج شخصیت است با یک دیگر در بندری خلوت و متروک در دریای بالتیک.زمان، زمان برآمدن فاشیست ها و از میان رفتن حزب کمونیست است.

کشیش که در پی نجات مجسمه ی برنزی راهب کتابخوان از دست فاشیست ها است از "کنودسن ماهیگیر" می خواهد تا شبانه و قبل از طلوع آفتاب مجسمه را نجات دهد و با کشتی کوچک خود به سوئد ببرد کنودسن همچنین یکی از اعضای قدیمی حزب کمونیسم شهر کوچک «رریک» است. شاگرد ماهیگیر که شانزده سال سن دارد و «هلکبری‌فین» مارک تواین می‌خواند، می‌خواهد از آلمان فرار کند، «اول برای این که رریک سوت و کور است، دوم این که رریک پدرش را کشته و سوم برای این که زنگبار وجود دارد.» «پسر» که روزها دنبال دلیل سوم یا به‌عبارتی دلیل آخری برای فرارش می‌گردد، در نهایت دلیل آخرش این می‌شود که منطقه زنگبار [منطقه‌ سوت و کوری در آفریقا] هنوز در دنیا وجود دارد."یودیت"دختر یهودی و از خانواده ای به نسبت ثروتمند است، که مادرش چند روز پیش خودکشی کرده و پیش از مرگ از دخترش خواسته تا از راه «رریک» پنهانی به سوئد برود و از دست فاشیست ها در امان باشد و زندگی‌اش را نجات دهد و گرگور که نماینده ی حزب است و با کنودسن ماهیگر قرار دارد اما به نوعی از حزب خسته و گریزان و به دنبال راهی برای فرار است، اتفاقی «یودیت» را در شهر می‌بیند و متوجه می شود که وی به دنبال راهی برای فرار است. پس تصمیم می گیرد تا وی را به همراه مجسمه راهب کتابخوان و با کشتی کنودسن فراری دهد.

کشیش که یک پای خود را در جنگ از دست داده و زخم پایش بعد از سالها دوباره عفونی شده و دیگر راهی برای نجاتش نیست می داند که با فرستادن مجسمه به سوئد،  از دست فاشیست ها و شکنجه ی آن ها در امان نیست پس تصمیم به خودکشی می گیرد...

نویسنده کتاب، آلفرد آندرش در سال ۱۹۳۰ به حزب کمونیست پیوست و به مدت شش ماه در اسارتگاه "داخو" زندانی شد. «آندرش» با این حال سه سال بعد از ورودش به حزب کمونیسم، از آن بیرون آمد و به ادبیات و هنر و فلسفه روی آورد.ترجمه روان و زیبای سروش حبیبی نیز به خواندن و فهم کتاب بسیار کمک می کند.(خواندن کتاب حتماً توصیه می گردد!)

پی نوشت:  از جزییات و  پایان بندی کتاب صحبت نمی کنم تا جناب آقای کرگدن، دلیلی برای نخواندنش نداشته باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 14:39  توسط آبی بیکران  |