تبليغاتX
بادهای بنفش تیره -

بادهای بنفش تیره

 

هوای اتوبوس دم کرده و سنگین است.کنار پنجره نیستم و محروم از نوازش نسیم مهربان عصرگاهی.

پشتی صندلی بیش از اندازه بلند است و تکیه گاه خوبی برای گردن کوتاه و نحیف من نیست.ونگ ونگ بچه ی لوس روبه رویم چون انفجارهای ممتد میدان جنگ در سرم می پیچد.به انگشتان از ریخت افتاده ی پاهای خانم ایستاده در کنارم خیره می شوم، بوی عرق بغلی ام را استشمام می کنم و چشمانم را بر روی آن همه هیاهو می بندم.

پیاده که می شوم باد سرد عرق پشتم را خشک می کند و لرزی خنک بر تنم می نشیند.از میوه فروش بدعنق سر خیابان یک کیلو ریواس می خرم و به راه می افتم سمت خانه.قدم هایم کرخت و بی احساسند.به این فکر می کنم که امروز توان دویدن در من نیست حتی 10 دقیقه!به یخچالی که باید تمیز شود تا قبل از آمدن مهمان ها، و به این که چه قدر گرسنه ام به خاطر این رژیم کذایی لعنتی!

از خیابان رد می شوم و متلک چند جوان بیکار را نشنیده می گیرم.محسن در حال رفتن است.جلسه ای مهم!نقش زمین می شوم تا اندکی درد کتف هایم آرام گیرد، دردی مرموز که قطعا در آینده تبدیل به آرتروز خواهد شد. از بس که روزی 8 ساعت بیهوده وقتم را در این دنیای مجازی تلف می کنم تا گذر موذیانه و کند عقربه های ساعت دیواری اتاق کارم را نبینم.

دراز به دراز روبه روی تلویزیون، شبکه ها را زیر و رو می کنم از یک تا پنجاه و دوباره از پنجاه تا یک. اما من ذهنم در پی چیست؟و چرا این گره لعنتی لامصب در عمق گلوی من باز نمی شود؟و سرچشمه این همه بیهودگی کجاست؟و چرا در امتداد این زمان طولانی هم چون فاحشگانی سرخورده و بی مشتری در خیابانی خیس و تاریک، آهسته آهسته تجزیه می شوم؟

از پنجره رو به کوچه آویزان می شوم، ریواس ها را آرام آرام و یکی و یکی با حرص و نمک زیاد گاز می زنم و به دیوار احمقانه بلند خانه ی همسایه خیره می شوم.دیگر شب شده و روز در عین بیهودگی تمام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:46  توسط آبی بیکران  |