تبليغاتX
بادهای بنفش تیره - من، خارپشت و عروسکم

بادهای بنفش تیره

من، خارپشت و عروسکم

 

۵ ساله بودم که با مادرم رفتیم کانون پرورش فکری برای ثبت نام.قبول نمی کردند.مسئول آن موقع کانون، آقای عارفی، با آن عینک ته استکانی و موهای جوگندمی اش کنار من نشست و با مهربان ترین لحن ممکن گفت:خوندن بلدی که میخوای بیای؟گفتم:آره.هم خوندن بلدم هم نوشتن.لبخندی زد و رو به مادرم گفت باشه، می نویسمش.اولین کتابی که امانت گرفتم اسمش بود"قصه ی ساس و عنکبوت"  با یه عکس روی جلد رنگی براق خوشگل.اون قدر توجهم به عکس کارتونی ساس و عنکبوته جلب شد که همون رو برداشتم.خونه که رسیدم دیدم لای جلدش هیچی نیست.حتی دریغ از یک صفحه.۲ساعت نشستم و گریه کردم.بعد اون خاطره ی به شدت تلخ، کانون و مربی های فرشته گونه اش شدند همراه همیشگی دوران کودکی و نوجوانی من! قبل و بعد مدرسه فقط می رفتم اون جا. کانون با اون همه کتاب و کلاس های نقاشی و رنگ آمیزی و سفالگری و اون تئاتر های عروسکی موزون و آهنگینش، بهترین مکان بود برای شکوفا شدن خلاقیت من.هنوز هم ذهنم بعضی اوقات پر می کشه و میره به اون سالن چند ضلعی آفتاب گیر با صندلی های آبی و صورتی و کتابدارهای مهربون و قفسه های باز کتاب.اون همه بچه و صندلی بازی های عصرهای تابستانی.

چند روز قبل بود که تو قفسه ی کتاب هام چشمم خورد به یکی از کتاب هایی که از کانون خریده بودم."من و خارپشت و عروسکم"

کتاب قصه ی دختری است که با مادرش در فقر مطلق زندگی می کنند.کتابی که اصلا شاید یه بچه ی دبستانی نفهمدش و حتی اگه بفهمه باعث ایجاد یه غم بزرگ تو دل کوچیکش بشه.کتابی که نمی دونم چه گونه از فیلتر وزارت ارشاد رد شده تا برای گروه سنی بچه های مقطع ابتدایی چاپ بشه.قصه ای به شدت تلخ با یک پایان غم انگیز.من این کتاب رو 190 تومان خریدم و هنوز هم دارمش و حداقل سالی دو یا سه بار می خونمش و با خوندنش تمومی خاطرات بچگی و کانون رو برای هزارمین بار مرور می کنم.

قسمتی از متن کتاب:

"امروز مثل همیشه خار پشت و عروسکم را توی نایلون لای کتاب هایم می گذارم و به مدرسه می برم. یک روز کتاب هایم را توی بقچه به مدرسه بردم و همه به من خندیدند.خانم معلم دارد دیکته می گوید. صدای گریه ی عروسکم را ازتوی نایلون می شنوم. می روم زیر میز و نایلون را باز می کنم.می بینم خارهای خارپشت توی لپش فرو رفته.جای خارپشت را عوض می کنم. می خواهم بالا بیایم که خانم معلم گردنم را می چسبد و می کشدم بیرون.مثل همیشه بچه ها به من می گویند: خفت، تنبل!توی خانه متوجه می شوم که خارپشت و عروسکم هم به من گفته اند خفت تنبل!هر دو را با نخ لحافدوزی از دستگیره دار می زنم.ولی آن ها مثل همیشه زنده می مانند."

« .. تازگیها یک اسب از توی کوچه پیدا کرده ام. امروز صبح اسبم جیب روپوشم را خورد. سه رج از دامن بافتنی خانم معلممان را هم شکافت و خورد. خانم هم مرا کتک زد.

خاک بر سر بیشعور!

این اسب خرم را می گویم! دیروز به او گفتم: «غذای تو یونجه است.»

گفت: «یونجه چه رنگی است؟»

گفتم: «سبز است.»

حالا هر چیز سبزی را می بیند، می خورد. »

"نصفه های شب صدای خش خش میشنوم ..یواشکی نگاه میکنم میبینم خارپشتم ورق دفتر نقاشی اش را به دیوار چسبانده و دارد از نردبام بالا میرود .میگویم ...بگیر بخواب میگوید : دستم را دراز کردم ماه را بگیرم ،نرسید .میخواهم از نردبام بالا بروم .میبینید چقدر احمق است ؟اسمان حداقل  چهل متر از زمین فاصله دارد ..."

"برگهای زرد روی زمین پارک جولان می دهند. تماشای زرد شدن و از شاخه جدا شدن برگهای سبز برایم عادی شده است. دلم پر درد است. روی نیمکتی دراز می کشم و کالسکه را زیر نیمکت هل می دهم. توی آسمان یک تکه ابر چند رنگ کرکی است. یه یاد بلوز بافتنی ابری ام می افتم و یاد دستهای مادرم و انگشتهای زردش.باد می آید. برگها رویم را می پوشانند. انگار مرده ام. شب که نگهبانها همه را از پارک بیرون می کنند، متوجه من نمی شوند و من زیر برگها مدفون می شم. »

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 13:46  توسط آبی بیکران  |