
برويم اي يار، اي يگانهي من!
دست مرا بگير!
سخن من نه از درد ايشان بود،
|
خود از دردي بود |
|
|
|
که ايشاناند! |
اينان دردند و بود ِ خود را
|
نيازمند جراحات بهچرکاندرنشستهاند. |
|
|
و چنين است |
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کينات استوارتر ميبندند.
برويم اي يار، اي يگانهي ِ من!
برويم و، دريغا! به همپایی ِ اين نوميدي ِ خوفانگيز
به همپایی ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر ميشويم
|
حقيقت ايشان را آشکارهتر |
|
|
|
در مييابيم! |
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 11:22  توسط آبی بیکران
|
